گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۷۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارادیدهاست۹ بیت
دل به سر رفته است تا آن نقش پا را دیده استفرصتش بادا که محراب دعا را دیده است
می پرد چشمش که خورشید از کجا پیدا شودشبنم ما در فنای خود بقا را دیده است
ای غزال چین چه پشت چشم نازک می کنی؟چشم ما آن چشمهای سرمه سا را دیده است
در پناه طره او گل ننازد چون به خویش؟بر سر خود سایه بال هما را دیده است
از دم سرد حریفان کی شود افسرده دل؟شمع ما پشت سر چندین صبا را دیده است
شعله جواله را طعن گرانجانی زندهر که وقت رقص آن گلگون قبا را دیده است
پشت دست از پنجه مرجان گذارد بر زمینبحر تا تردستی مژگان ما را دیده است
دام راه ما خشن پوشان نگردد موج صوفچشم ما چین جبین بوریا را را دیده است
صائب این دل کز حریم سینه ام بی جا نشدرفته از جا تا اداهای بجا را دیده است