گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۷۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انپیچیدهاست۱۰ بیت
شوکت حسن تو بلبل را زبان پیچیده استحیرت سرو تو دست باغبان پیچیده است
در لب پیمانه پر می نمی گنجد صدادر دل پر خون عاشق چون فغان پیچیده است؟
داغ، دست الفت از دامان برگ لاله داشتدر سر ما دود سودا همچنان پیچیده است
حسن معشوق حقیقی نیست در بند نقابدست مژگان ترا خواب گران پیچیده است
چون سرشک عاشقان منزل نمی داند که چیستجذبه شوق که در ریگ روان پیچیده است؟
نارسایی در کمند پیچ و تاب عقل نیستمصرع زنجیر ما سوداییان پیچیده است
لاله رخساری که ما را غوطه در خون داده استغنچه از دلبستگان یک زبان پیچیده است
دشمن از ما چون هراسد، صید از ما چون رمد؟ناوک تدبیر ما بیش از کمان پیچیده است
سر به صحرا داد حشر آسودگان خاک رافکر او در کنج ما را همچنان پیچیده است
بی تأمل مگذر از مکتوب ما صائب که شوقدر دل هر نقطه ای صد داستان پیچیده است