غزل شمارهٔ ۱۱۶۷
آن که بزم می پرستان را پریشان چیده استمجلس ارباب دانش را به سامان چیده است
مدت عمر ابد یک آب خوردن بیش نیستخضر خوش هنگامه ای بر آب حیوان چیده است
خار تهمت لازم دامان پاک افتاده استنه همین در مصر این گل ماه کنعان چیده است
آن که می ریزد به خاک راه می را بی دریغجام ما را بر کنار طاق نسیان چیده است
از فغانم ناله زنجیر می آید به گوشدر فضای سینه من بس که پیکان چیده است
کو خط مشکین که این هنگامه را بر هم زند؟خوش دکانی بر خود آن زلف پریشان چیده است
بوی خون می آید امروز از نوای بلبلانتا کدامین سنگدل گل از گلستان چیده است
می تواند شد علم در وادی آزادگیهر که از باغ جهان چون سرو دامان چیده است
از خیابان بهشت آید برون پوشیده چشمهر که گل از رخنه چاک گریبان چیده است
شوربختی بین که با این سینه پر زخم و داغرو به هر جانب که می آرم نمکدان چیده است
آه ازان مغرور بی پروا که با اهل هوسمجلس می بر سر خاک شهیدان چیده است
چون تواند پای خود در دامن صحرا کشید؟هر که چون صائب گلی از سنگ طفلان چیده است