غزل شمارهٔ ۱۱۶۴
من نمی گویم ز گلزارت کسی گل چیده استرنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است
شمع خامش، شیشه خالی، جام عشرت سرنگونعرصه بزم تو، میدان شبیخون دیده است
چشمه سوزن محیط بحر نتواند شدندر دل تنگم شکوه عشق چون گنجیده است؟
نیست شیرین استخوان ما چو گوهر بی سببقطره ما سالها تلخی ز دریا دیده است
حسن هر خاری درین گلزار بر جای خودستچون ز مژگان مو به چشم افتد بلای دیده است
مگذر از چشم تر ما این چنین دامن کشانشبنم ما پنجه خورشید را تابیده است
کلک صائب تا رقم پرداز شد، دست صباداستان زلف را بر یکدگر پیچیده است