گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

آسمان از شور دلهای کباب آسوده استکوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است
صبح محشر بی سبب ما را به دیوان می کشدخود حساب از پرسش روز حساب آسوده است
دل نسوزد عشق را بر گریه های آتشینآتش از اشک جگر سوز کباب آسوده است
عشق را پروای چشم عیبجوی نقل نیستاز گزند چشم خفاش، آفتاب آسوده است
با تهی چشمان ندارد اضطراب عشق کاراز پریدن حلقه چشم رکاب آسوده است
از خیال آسوده گردد دیده ارباب فکردیده اصحاب غفلت گر ز خواب آسوده است
کهنه اوراق دل ما قابل ترتیب نیستاز غم شیرازه کردن این کتاب آسوده است
هر که ما را ایمن از بیداد گردون دید، گفتاین هوا را بین که در قصر حباب آسوده است
در شبستانی که من محو تجلی گشته امنبض سیمابش ز موج اضطراب آسوده است
کار خار پا کند زر در کف دریا دلانچون ندارد گوهری در کف سحاب آسوده است
نیست حاجت حسن ذاتی را به خال عارضیاین غزل صائب ز داغ انتخاب آسوده است