گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۵۸

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: شتیبودهاست۸ بیت
تنگ خلقی شعله دوزخ سرشتی بوده استجبهه وا کرده صحرای بهشتی بوده است
اعتباری را که در خوبی سرآمد گشته بودما به چشم عاقبت دیدیم زشتی بوده است
دور باش صد بلا گردید درد و داغ عشقغوطه خوردن در دل آتش بهشتی بوده است
در سر زاهد به غیر از خودپرستی هیچ نیستاین کدوی پوچ، قندیل کنشتی بوده است
از لحد خوابش نگردد تلخ چون تن پرورانبستر و بالین هر کس خاک و خشتی بوده است
شور لیلی از سر مجنون به جان دادن نرفتپیچ و تاب عشق، خط سرنوشتی بوده است
چرخ مینایی که عقل پیر یک دهقان اوستاز سواد بیکران عشق، کشتی بوده است
قامتش خم گشت و نگذارد قدم در راه راستراستی صائب عجب غفلت سرشتی بوده است