گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۲۷

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده استطفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است
یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمعوقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است
جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبودچون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است
در میان دارد دل تنگ مرا آسودگیاین شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است
حال دل در حلقه آن زلف می داند که چیستهر مسلمانی که در قید فرنگ افتاده است
از حضور دل مرا در دامن صحرا مپرسدامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است
در صدف دارد خبر از اضطراب گوهرمبحرپیمایی که در کام نهنگ افتاده است
تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشیدراست سازد مار را راهی که تنگ افتاده است
جبهه واکرده زنهار از تهیدستان مجوسفره دارد از بغل، دستی که تنگ افتاده است
خانه آرایی نگردد سنگ راه اهل دلسیل در قطع منازل بی درنگ افتاده است
در ته یک پیرهن محشور باشد با پلنگهر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است