گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارافتادهاست۱۷ بیت
سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده استتوبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است
تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشیدبلبلان را گل به چشم از انتظار افتاده است
حال زخم من جدا از تیغ او داند که چیستموجه ای کز بحر رحمت بر کنار افتاده است
جلوه فانوس دارد پرده چشم حبابعکس رخسار تو تا در جویبار افتاده است
از رخش هر حلقه را نعل دگر در آتش استبس که دام زلف او عاشق شکار افتاده است
می توان از هر دو عالم رشته الفت بریددل دو نیم از درد اگر چون ذوالفقار افتاده است
سرنوشت چرخ باشد ابجد طفلانه اشهر که را آیینه دل بی غبار افتاده است
حرص پیران را به جمع مال سازد گرمترآتشی کز دست خالی در چنار افتاده است
اندکی دارد خبر از حال ما افتادگانمرغ بی بال و پری کز شاخسار افتاده است
هست امید زیستن از بام چرخ افتاده راوای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است
بی سخن می شوید از دل، دیدنش گرد ملالبس که یاقوت لب او آبدار افتاده است
داغهای عاریت بر سینه دلمردگانچون گل پژمرده بر روی مزار افتاده است
قدر خواب امن ومهد عافیت داند که چیستهر که چون منصور در آغوش دار افتاده است
در کف آیینه سیماب از تپیدن باز ماندبی قراری های ما بر یک قرار افتاده است
خواب راحت می کند کار نمک در دیده امدانه بی حاصلم در شوره زار افتاده است
گوهر از گرد یتیمی ساحل انشا می کندورنه آن دریای رحمت بیکنار افتاده است
شوید از دل دعوی خون، کشتگان خویش راتیغ او از بس که صائب آبدار افتاده است