غزل شمارهٔ ۱۱۲۲
تا ز روی آتشین او نقاب افتاده استرعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است
خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است
دیدن جان نیست کار دیده صورت پرستورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است
می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمرگرچه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است
خون به جای آب می گردد به چشمش از شفقتا به رخسار که چشم آفتاب افتاده است؟
سرمه گفتار عاشق می شود پیش از سؤالبس که چشم شوخ او حاضر جواب افتاده است
آب گرداند به چشم چاه سیمین ذقنبس که یاقوت لبش خوب آب و تاب افتاده است
گیرد از دست تماشایی عنان اختیارگرچه از خط حسن او پا در رکاب افتاده است
حال دل در پنجه مژگان او داند که چیستسینه کبکی که در چنگ عقاب افتاده است
آگه است از پیچ و تاب عاشقان در عین وصلموجه خشکی که در بحر سراب افتاده است
نیست خالی دل ز آه سرد در دلهای شبکلبه ویران ما خوش ماهتاب افتاده است
از دل صد پاره ام هر پاره دارد ناله ایتا که را از دست مینای شراب افتاده است؟
گوهر شهوار گردیده است در مهد صدفقطره ما گرچه از چشم سحاب افتاده است
گرچه در دریای وحدت نیست موج انقلابدر سر هر کس هوایی چون حباب افتاده است
برنمی آرد نفس نشمرده صائب از جگرهر که در اندیشه روز حساب افتاده است