گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۱۹

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادهاست۱۰ بیت
لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده استصبح با آن چهره خندان در نگشاده است
دشت از چشم غزالان سینه پر داغ اوستآن که ما دیوانگان را سر به صحرا داده است
حاصل عمر از حضور دوستان گل چیدن استورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است
عشق محتاج دلیل و رهنما چون عقل نیستخضر در قطع بیابان بی نیاز از جاده است
می کند در خانه خود سیر صحرای بهشتسینه هر کس که از خار تمنا ساده است
هر که گردانید از دنیا رهزن روی خویشبی تردد پشت بر دیوار منزل داده است
گرد ظلمت شسته است از روی آب زندگیهر سری کز سایه بال هما آزاده است
سردی دوران به ما دست و دلی نگذاشته استدر خزان اشجار را برگ سفر آماده است
اختر بی طالع ما در بساط آسمانخال موزونی است بر رخسار زشت افتاده است
سینه ما صائب از خود می دهد بیرون گهرپیش نیسان این صدف هرگز دهن نگشاده است