غزل شمارهٔ ۱۱۱۷
نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته استغیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است
سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت استگرد ما افتادگان هرگز هوا نگرفته است
با دل روشن زمین و آسمان غمخانه ای استصورتی دارد جهان تا دل جلا نگرفته است
می رسد آخر به جایی گریه خونین ماخون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است
روز ما را گر سیه کردند این مه طلعتاندامن شب را کسی از دست ما نگرفته است
هر چه هر کس یافته است از دامن شب یافته استدل عبث دامان آن زلف دو تا نگرفته است
آه را در سینه سوزان من آرام نیستدود از آتش این چنین صائب هوا نگرفته است