غزل شمارهٔ ۱۱۱۴
هر که از تن پروری در کار کاهل گشته استدفتر ایجاد را چون فرد باطل گشته است
دست ناقابل و بال گردن و بار سرستزحمت سر کم دهد دستی که قابل گشته است
از قساوت قابل تلقین چو خون مرده نیستدل سیاهی کز نسیم صبح غافل گشته است
در سبکباری بود باد مراد این بحر راکف خس و خاشاک را بسیار ساحل گشته است
قامت خم گشته را اصلاح کردن مشکل استراست نتوان کرد دیواری که مایل گشته است
از حضور عاشقان دارد خبر در زیر تیغآیه رحمت به شان هر که نازل گشته است
رهنورد شوق را استادگی سنگ ره استاز سبکسیری به دریا سیل واصل گشته است
از عبادت سجده شکرست صائب طاعتمچشم من تا آشنا با کعبه دل گشته است