غزل شمارهٔ ۱۱۰۸
یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته استپیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است
می زند بسیار راه دین و دل چون رهزنانپرده ای کز شرم آن عیار بر رو بسته است
نیست لیلی غافل از احوال دورافتادگانگرد مجنون حلقه ها از چشم آهو بسته است
وقت تصویر دهان یار، نقاش ازلاز میان نازک او خامه مو بسته است
بوسه ها بر دست خود داده است معمار ازلتا به اقبال بلند آن طاق ابرو بسته است
می زند طول امل از سادگی نقشی بر آبورنه آب زندگانی را که در جو بسته است؟
پله تن نیست جای لنگر جان عزیزدل عبث بر صحبت یوسف ترازو بسته است
صائب از اندیشه ملک سلیمان فارغ استهر که دل در چین زلف آن پریرو بسته است