گنج

غزل شمارهٔ ۱۱

می‌رسد هر دم مرا از چرخ آزاری جدامی‌خلد در دیدهٔ من هر نفس خاری جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیده‌اموام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برندچرخ سنگینِ دل ز من هر دم کند یاری جدا
نیست ممکن جان پر افسوس من خالی شودگر شود هر موی من آه شرر باری جدا
تا شدم بی‌عشق، می‌لرزم به جان خویشتنهیچ بیماری نگردد از پرستاری جدا
دست من چون خار دیوارست از گل بی‌نصیبور نه دارد دامن گل هر سر خاری جدا
نه همین خورشید سرگرم است از سودای اوعشق دارد در دل هر ذره بازاری جدا
حُسن سرکش، کافر از جوش هواداران شوددارد از هر طوق، قمری سروِ زناری جدا
قطع امید از حیات تلخ بر من مشکل استوای بر آن کس که گردد از شکرزاری جدا
تکیه بر پیوند جان و تن مکن صائب که چرخاین چنین پیوندها کرده است بسیاری جدا