گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۹۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ست۷ بیت
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوسترنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست
از علم غافل نگردد لشکری در کارزارفتنه روی زمین را چشم بر بالای اوست
آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده استکوه طور از وحشیان دامن صحرای اوست
آرزو در دل، نگه در چشم سوزد خلق رااز حیا نوری که در آیینه سیمای اوست
هست دیوان قیامت را اگر بسم اللهیپیش ارباب بصیرت، قامت رعنای اوست
آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سرابدر لباس شبروان آب خضر جویای ماست
عشق هیهات است گردد جمع صائب با خردهر سری کز عقل خالی شد پر از سودای اوست