غزل شمارهٔ ۱۰۷۸
هر چه دارد در خم سربسته گردون از من استمی به حکمت می خورم، جای فلاطون از من است
تا خم می در زمین خانه ام در خاک هستعشرت روی زمین با گنج قارون از من است
نیست چون عنقا ز من جز نام چیزی در میانخود پرستش می کند خود را و ممنون از من است
از تلاش قرب ظاهر با خیالش فارغملفظ از هر کس که خواهد باش، مضمون از من است
خلوت اندیشه ام چون غنچه لبریز گل استخار دیوارست هر نقشی که بیرون از من است
باده پر زور در مینا سرایت می کنداین که پیراهن درد هر صبح گردون از من است
اهل معنی می زنند از غیرت من پیچ و تابمصرعی را می کند گر سرو موزون از من است
با جنون شهری من برنمی آید کسیدر بیابان این چنین سرگشته مجنون از من است
بوی خون می آید از تیغ زبان بلبلانورنه می گفتم که روی باغ گلگون از من است
می زنم نقش دگر بر آب در هر دم زدنرنگ دریای سخن صائب دگرگون از من است