غزل شمارهٔ ۱۰۵۳
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن استباد دستی خرمن ما را دعای جوشن است
وقت ما از رخنه سهلی پریشان می شودجنت در بسته ما خانه بی روزن است
دست شستن از حیات عاریت در زندگیقطره خود را به دریای بقا پیوستن است
نور می گردد غذا در جسم پاک قانعانخانه زنبور از شهد مصفا روشن است
جاهلان را پرده پوشی نیست بهتر از سکوتپای خواب آلود بیدارست تا در دامن است
رزق برق است آنچه می داری دریغ از خوشه چینخرمنی کز باد دستی جمع گردد خرمن است
دل درون سینه من همچو پیکان در بدنمی نماید ساکن، اما روز و شب در رفتن است
بهر عبرت چشم صائب می گشایم گاه گاهورنه باغ دلگشای من نظر پوشیدن است