غزل شمارهٔ ۱۰۴۷
ریشه ما در زمین خاکساری محکم استگلبن امید ما در چار موسم خرم است
دامن محشر به فریاد سرشک ما رسدآستین تنگ میدان، گریه ما را کم است
چشم جود از روشنان عالم بالا مداردیده خورشید، محتاج سرشک شبنم است
کاسه همسایه پا دارد، به ما جامی بدهدور شاید بر مراد ما بگردد، عالم است
به که در جیب نمد آیینه را پنهان کنیمعالم از جهل مرکب یک سواد اعظم است
استقامت از مزاج آفرینش رفته استبیشتر رد و قبول اهل عالم توأم است
در به روی صورت دیوار نگشاییم ماهر که دارد حسن معنی در دل ما محرم است
از بیاض گردن او، فرد بیرون کرده ای استفرد خورشیدی که سر لوح کتاب عالم است
من که صائب پاک گوهرتر ز تیغ افتاده امرشته کارم چرا چون زلف جوهر درهم است؟