گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۴۴

سینه ام از داغ رنگارنگ صحرای گل استپای من از زخم خار خونچکان پای گل است
برنمی آرد مرا جوش بهاران از قفسبی دماغان محبت را چه پروای گل است؟
عشق می چیند ز دلسوزی بلای حسن رادر دل بلبل خلد خاری که در پای گل است
رتبه حسن از غرور عشق ظاهر می شودباغبان نازی اگر دارد ز بالای گل است
مستی من نیست موقوف شراب لاله رنگغنچه منقار من لبریز صهبای گل است
شرم می دارد نگاه از خیره چشمان حسن راچون نباشد باغبان در باغ، یغمای گل است
سردمهری را اثر در سینه های گرم نیستعندلیب مست ما فارغ ز سرمای گل است
از سخن سنجان شود صائب بلند آوازه حسنشعله آواز بلبل محفل آرای گل است