گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۲۴

سعی در تحصیل اسباب جهان بی حاصل استآنچه نتوان برد با خود، جمع آن بی حاصل است
نیل چشم زخم می باید سعادتمند راشکوه کردن ای هما از استخوان بی حاصل است
می نماید هر چه هست آیینه از زیبا و زشتخودستایی در حضور عارفان بی حاصل است
خاک در چشم توقع زن که در ایام مادولت بیدار چون خواب گران بی حاصل است
دانه از خاک فراموشان نمی آید برونگریه کردن بر مزار رفتگان بی حاصل است
حاصلی جز بار دل نتوان ز سرو و بید یافتعرض حاجت پیش این بی حاصلان بی حاصل است
چشم ریزش داشتن از چرخ مینایی خطاستپیش ابر خشک وا کردن دهان بی حاصل است
نیست ممکن چرخ کجرو راست گردد با کسیراستی چون تیر جستن از کمان بی حاصل است
حق شناسان بی نیازند از دلیل و رهنماچون شود منزل عیان، سنگ نشان بی حاصل است
وقت خط سبز صائب غافل از خوبان مشودر بهاران تن زدن در آشیان بی حاصل است