غزل شمارهٔ ۱۰۲۲
نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل استچشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است
هست از وحدت خزان و نوبهار او یکیبوستان آفرینش را گل رعنا دل است
هیچ جا چون شعله جواله اش آرام نیستخاک دامنگیر آن سرو سهی بالا دل است
می نماید پست اگر در دیده کوتاه بینپیش ارباب بصیرت، عالم بالا دل است
با تن آسانی میسر نیست اهل دل شدنهر که شب از غنچه خسبان است سر تا پا دل است
از تجلی طور چون مجنون بیابانگرد شدآن که پا برجاست پیش جلوه لیلا، دل است
بیغمان را گر بود میخانه باغ دلگشاعاشقان را چشم پر خون ساغر و مینا دل است
خسروان را گر بود شبدیز و گلگون زیر راناهل معنی را براق آسمان پیما دل است
بزم بی دردان اگر روشن ز شمع است و چراغگوهر شب تاب ما در ظلمت شبها دل است
دل به دریاکردگان را زورقی در کار نیستموج را بال و پر پرواز در دریا دل است
دل قوی چون شد، نیندیشد ز موج حادثاتلنگر آرامشی گر دارد این دریا دل است
گوشه امنی که از سیل حوادث ایمن استبی گزند چشم بد صائب درین دنیا دل است