غزل شمارهٔ ۱۰۱۶
هر که شد با درد قانع از مداوا فارغ استنرگس بیمار از ناز مسیحا فارغ است
طفل طبعان را دل از بهر تماشا می دودخو به عزلت کرده از سیر و تماشا فارغ است
خارخار آرزو در سینه عشاق نیستهر که واصل شد به مطلب، از تمنا فارغ است
نیست با خورشید تابان حاجت شمع و چراغهر که را دل روشن است، از چشم بینا فارغ است
سیرچشمی می کند دل را ز دنیا بی نیازگوهر قانع ز روی تلخ دریا فارغ است
نسبت عارف به خاک و مسند دولت یکی استاز تکلف آفتاب عالم آرا فارغ است
نیست از خواب پریشان چشم بسمل را خبرمحو عشق، از دیدن اوضاع دنیا فارغ است
عالم سرگشتگی دارالامان رهروستگردباد از سنگ راه و خار صحرا فارغ است
ذوق کار عشق، دارد جنگ با آسودگیکوهکن از اهتمام کارفرما فارغ است
سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن استاز غم عالم دل خوش مشرب ما فارغ است
ما به خود صائب ز نادانی بساطی چیده ایمورنه عشق از نیستی و هستی ما فارغ است