گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۰۷

گرچه در دفع کدورت هر نوایی دلکش استدر میان سازها، نی تیر روی ترکش است
گر برآرد عشق دود از عقل، جای رحم نیستخانه زنبور کافر مستحق آتش است
رزق خاموشان شود اکثر معانی لطیفکوزه سربسته را قسمت شراب بی غش است
هیچ رنگی نیست در آتش نباشد نعل اودر میان رنگ ها زردی طلای بی غش است
حسن چون مستور باشد عشق زندانی بودعشق عالمسوز گردد یار چون لولی وش است
روز دعوی در صف زورین کمانان سخنمصرع برجسته صائب تیر روی ترکش است