گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۰۵

مزد دست و تیغ قاتل چشم قربانی بس استعذرخواه نقش از نقاش حیرانی بس است
غوطه زن در بحر و فارغ شو ز گیر و دار موجچون حباب شوخ چشم این کاسه گردانی بس است
اینقدر تمهید بهر دفع ما در کار نیستخط راه اهل غیرت چین پیشانی بس است
خاکساران ایمنند از ترکتاز حادثاتپشتبان کلبه ما گرد ویرانی بس است
چشم پرسش از تو بی پروا ندارد هیچ کسحال بیماران خود را این که می دانی بس است
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عفوای عزیزان، جرم یوسف پاکدامانی بس است
نیست ارباب نظر را جرم در اظهار عشقباعث رسوایی آیینه حیرانی بس است
آفتاب زندگانی روی در زردی گذاشتمشت آبی زن به روی خود، گرانجانی بس است
پاکدامانان حریف خار تهمت نیستندشرم دار از غنچه ای بلبل، نواخوانی بس است
چند صائب می کنی اندیشه از روز جزا؟عذرخواه مجرمان اشک پشیمانی بس است