گنج

غزل شمارهٔ ۱

اگر نه مدِّ بسم‌الله بودی تاجِ عنوان‌هانگشتی تا قیامت نوْ خطِ شیرازه دیوان‌ها
نه‌ تنها کعبه صحرایی‌ست دارد کعبهٔ دل همبه گِردِ خویشتن از وسعتِ مشرب، بیابان‌ها
به فکرِ نیستیْ هرگز نمی‌اُفتند مغروراناگرچه صورتِ مِقراضْ «لا» دارد گریبان‌ها
سرِ شوریده‌ای آورده‌ام از وادیِ مجنونتُهی سازید از سنگِ مَلامت جِیب و دامان‌ها
حیاتِ جاودان خواهیْ به صحرایِ قناعت روکه دارد یادِ هر موری، در آن وادی سلیمان‌ها
گلستانِ سخن را تازه‌رو دارد، لبِ خشکمکِه جز من می‌رساند در سُفالِ خشک، ریحان‌ها؟
نمی‌بینی زِ اِستغنا به زیرِ پا نمی‌دانیکه آخر می‌شود خارِ سرِ دیوار، مژگان‌ها
کدامین نعمتِ اَلوان بُوَد در خاکْ غیر از خون؟زِ خِجلَت برنمی‌دارد فَلَک سرپوشِ این خوان‌ها
چنان از فکرِ صائب شور افتاده‌ست در عالمکه مرغان این سخن دارند با همْ در گلستان‌ها