گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح شاه عباس دوم

هزار شکر که گوهر فروز جاه و جلالبه خانه شرف آمد به دولت و اقبال
ز درد سال غباری که داشت جام سپهربه صاف کرد مبدل محول الاحوال
چو زلف رو به درازی نهاد روز نشاطچو خال پای به دامن کشید شام ملال
ایاز شب را، ز اقبال عاقبت محمودبرید زلف به شمشیر ذوالفقار مثال
رسید قافله بوی پیرهن از مصرنماند دیده پوشیده غیر عین کمال
هوا چو دست کریمان گهرفشان گردیدکنار خاک شد از برگ عیش مالامال
چو ماهیی که در آب حیات، خضر افکندحیات یافت ز ابر بهار سنگ و سفال
هوا بساط سلیمان فکند بر رخ خاکگشود همچو پری ابر نوبهاران بال
گشود ابر بهار از شکوفه دفتر و ریختبرات عیش به دامان هر شکسته نهال
رسید دور شکفتن به غنچه تصویرگره ز کار جهان باز کرد باد شمال
ز بس که خاک ز شادی به خویشتن بالیدرسید موج گل و لاله تا رکاب هلال
به مومیایی ابر بهار گشت درستاگر شکستگیی داشت چند روز نهال
صدا چو تیر ز کف رفته برنمی گرددز بس ز لاله و گل دلپذیر گشت جبال
ز خاک ریشه اشجار را توان دیدنچنان که سنبل سیراب را ز آب زلال
توان به آب کشید از نسیم دست و دهناگر ز ابر هوا تر شود به این منوال
به آن شکوه به برج حمل درآمد مهرکه شهریار جوان بخت بر سپهر جلال
نتیجه اسدالله، شاه دین عباسکه هست تیغ کجش شیر فتح را چنگال
به امر حق بود آن سایه خدا دایمچنان که تابع شخص است سایه در افعال
چو آفتاب نمایان بود ز سینه صبحز طرف جبهه او نور اختر اقبال
چنان که هست ز سبابه رایت ایمانازوست نوبت صاحبقرانی از امثال
کراست زهره شود راست چون الف پیشش؟که هست تیغ کج او به فتح و نصرت دال
سبک رکاب شود همچو دود ظلمت کفرچو برکشد ز میان تیغ ذوالفقار مثال
سپاه اوست چو مژگان خدنگ یک ترکشکراست زهره که با او طرف شود به قتال؟
اگر به قلعه رویین چرخ رو آردکلید ماه نو آرد قضا به استقبال
چنان که خامه به خط سطر را کند باطلشود شکسته ز یک تیر او صف ابطال
ز برق تیغش اگر پرتوی به بحر افتدصدف چو مجمر سوزان شود، سپندلآل
نفس به کامش ابریشم بریده شودکسی که خنجر او را درآورد به خیال
دلیر بر سر گردنکشان رود چون ابرپلنگ را چه محابا بود ز تیغ جبال
کفن ز شهپر کرکس کند دلیران راهمای ناوک او باز چون کند پر و بال
رسد به رستم اگر در رحم صلابت اوسفیدموی برون آید از رحم چون زال
کند چو زخم زبان کار در دل آهنز غنچه ناوک او را اگر کنند نصال
تهمتنی که دهد جان به تیغ خونریزشبه روز حشر زبانش بود زدهشت لال
اگر شود کجک روزگار تیغ کجششود چو ابر بهاران سبک رکاب جبال
ز آتش غضب او در آستین نیامز پیچ و تاب بود تیغ دشمنان چون نال
در آن مقام که گردد به نیزه حلقه ربافتد به حلقه گردون ز هیبتش زلزال
هلال نیست نمایان بر این رواق بلندکه شیر چرخ فکند از نهیب او چنگال
که دیده جز خم چوگان و گوی زرینش؟که آفتاب زند قطره در رکاب هلال
زره چه کار کند پیش تیغ خونریزش؟نمی توان ره سیلاب بست با غربال
اگر به چرخ کند کوه حلم او سایهچو صبح آرد شود استخوان او در حال
ز ابر معدلت او کمین نموداری استکه تخم، سبز در آتش بود چو دانه خال
رسیده است به جایی عروج همت اوکه آسمان بلندست سبزه پامال
چو بحر تا به قیامت نمی شودخالیشود ز ابر کفش دامنی که مالامال
چو سایلان به کف، بحر پیش ابر کفشدراز کرده ز مرجان کف از برای سؤال
بر آسمان جلالش هلال عید، بودخجل ز کوشش خود همچو طایر یک بال
به عهد معدلتش وقت خواب آسایشز چشم شیر به بالین نهد چراغ، غزال
شده است مایده لطف او به نوعی عامکه در رحم عوض خون خورند می اطفال
ز خلق اوست برومند خاکدان جهانکه تازه روی ز ریحان بود همیشه سفال
به غیر جام که برگردد از کفش خالیدگر که از کرم او نمی رسد به نوال
چگونه سوی شکر کاروان مور رود؟چنان به خاک درش رو نهاده اند آمال
اگر به زاغ شب افتد ز رای او پرتوچو آفتاب برآید ز بیضه زرین بال
شود ز نور گهرخیز دیده روزندر آن حریم که گردد گهرفشان ز مقال
به وام گیرد اشهب ز عنبر خلقشزند چو دور به گرد جهان نسیم شمال
به آفتاب روان است امر نافذ اوچنان که بر جگر تشنه حکم آب زلال
نه لاله است، که حلمش فکنده سایه به کوهنشسته در عرق خون ز انفعال جبال
چو رود نیل دهد کوچه پیش دست کلیماگر به کوه کند عزم راسخش اقبال
نظر به عزمش، گردون چو مرغ نوپروازدر آشیانه نشسته است و می زند پر و بال
چنان به عهدش کسب کمال شیرین استکه روز جمعه ز مکتوب نمی روند اطفال
به دور او که برافتاده است خانه نزولز آبگینه اجازت طلب کند تمثال
اگر نه خلق بود بر شکوه او غالبکراست زهره که لب واکند برش به مقال؟
چو رشته کاهکشان در گهر شود پنهانز آستین بدر آرد چو دست بحر نوال
جهان پناه خدیو! بلند اقبالا!که ختم بر تو شد از خسروان صفات کمال
اگر به مدح تو اطناب می کنم چون موجبه خلق خویش ببخش ای محیط جاه و جلال
که مدحت تو و اجداد پاک طینت توکلید خلد برین است ای فرشته خصال
برای حسن مآل است مدح سنجی مننه از برای زر و سیم و ملک و مال و منال
تلاش قرب تو با این کلام بی سر و بنهمان معامله یوسف است و قصه زال
چنان که کرد سلیمان قبول گفته مورقبول کن ز من عاجز این شکسته مقال
که هیچ کم نشود شوکت سلیمانیبه حرف مور ضعیفی اگر کند اقبال
چه کم ز پرتو مهر بلند می گردد؟اگر به شبنم افتاده ای دهد پر و بال
همیشه تا چمن افروز چرخ مینا رنگز برج حوت به برج حمل کند اقبال
چو خاتمی که به فرمان دست می گرددبه مدعای تو گردد مدام گردش سال