گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح شاه عباس دوم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۴۵ بیت
ای زمان دلگشایت نوبهار روزگارصبح نوروز از جبین بخت سبزت آشکار
طینت پاک تو از خاک شریف بوترابگوهر تیغ تو از صلب متین ذوالفقار
صولت شیر خدا از بازوی اقبال تومی شود چون نور خورشید از مه نو آشکار
آفتاب سایه پرور را تماشا می کندهر که می بیند ترا در سایه پروردگار
تا به لوح آفرینش نقش ایجاد تو بستبوسه زد بر دست خود کلک قضا بی اختیار
مرشد کامل تویی سجاده ارشاد راتا شود نور ظهور صاحب الامر آشکار
گرچه بر فرمانروایان جهان فرماندهیسر نمی پیچی ز فرمان خدا در هیچ کار
دین و دولت را تویی فرمانروای راستینگرچه در روی زمین هستند شاهان بی شمار
همچو سبابه کز انگشتان شهادت حق اوستدین حق قایم به توست از خسروان روزگار
از رسوخ اعتقادات آسمان بنیاد شدچون بروج آسمانی مذهب هشت و چهار
بیضه اسلام از سنگ حوادث ایمن استعصمت ذات تو تا شد آفرینش را حصار
در حسب ممتازی از فرمانروایان جهاندر نسب داری شرف بر خسروان نامدار
پادشاهان دگر دارند تاجی سر به سرجز تو از شاهان که دارد بندگان تاجدار؟
سر به سر پاکیزه اخلاقند نزدیکان تودر صفا و لطف رنگ چشمه دارد جویبار
در جوانی یافتی دولت ز شاه نوجوانزود خواهی شد به کام دل ز دولت کامکار
زنده کردی نام جد سامی خود را ز عدلچون تو فرزندی ندارد یاد دور روزگار
شمع بالین مزارش عمر جاویدان بودشهریاری را که باشد چون تو شاهی یادگار
داری اخلاق صفی با شوکت عباس شاهدیده بد دور بادا از تو ای عالی تبار
هر چه باید با خود آورده است ذات کاملتبی نیاز از مایه دریاست در شاهوار
نیست صیقل احتیاج آیینه خورشید راجوهر ذات تو مستغنی است از آموزگار
سایه چتر تو تا افتاد بر روی زمینآسمان دیگر از روی زمین شد آشکار
گرچه شمشیر تو نوخط است از جوهر هنوزمی نویسد قطعه از خون عدو در کارزار
گرگ در ایام عدلت چون سگ اصحاب کهفاز تهیدستی دل خود می خورد در کنج غار
از خودآرایی نگردد خواب گرد دیده اشتا عروس فتح را تیغ تو شد آیینه دار
سفته بیرون آید از کان چون لب خوبان عقیقگر کند سهم خدنگت در دل خارا گذار
خانه پیمان که دیوار و درش زآیینه بودشد به دوران تو چون سد سکندر استوار
فتنه در چشم پریرویان حصاری گشته استتا چو ماه عید شد ابروی تیغت آشکار
شد قوی دست ضعیفان بس که در ایام تومی گریزد از نهیب مور در سوراخ، مار
نیست در عهد تو از ظالم کسی مظلومتربس که گردیده است در چشم جهان بی اعتبار
نافه در چین می گذارد ناف غیرت بر زمینعنبر خلق تو خواهد کرد اگر زینسان بهار
از حریر شعله جای خواب می سازد سپندبس که شد در روزگارت وضع عالم برقرار
نیست هر صید زبون شایسته نخجیر تومی کند شاهین اقبال تو دلها را شکار
بر رعیت مهربانی و به ظالم قهرمانمی بری هر جا که باید لطف و قهر خویش کار
رم به چشم آهوان خواب فراموشی شوددر رکاب دولت آری پا چو بر عزم شکار
می رباید حلقه از چشم غزالان نیزه اتمی کند چون آه، تیرت در دل نخجیر کار
پایه تخت فلک قدر تو از دست دعاستمی شوی از تاج و تخت و عمر و دولت کامکار
هست تأیید الهی شامل احوال تومی کنی تسخیر عالم را به تیغ آبدار
کارپردازان نصرت منتظر ایستاده اندتا ترا سازند بر رخش جهانگیری سوار
از سیاهی نیست پروا برق شمشیر ترااولین فتح تو خواهد بود ملک قندهار
آستانت سجده گاه سرفرازان می شودرو به درگاه تو می آرند شاهان کبار
می شوی فرمانروا بر هفت اقلیم جهانچون تویی از تاجداران شاه هفتم در شمار
می شود عباس، سابع چون کند در خویش دورهفتم شاهان دینداری تو ای عالم مدار
می نوازی هر کسی را در خور اخلاص خویشحق نگهدار تو باد ای پادشاه حق گزار
جاودان باشی که چون صید حرم آسوده انددر پناه دولتت خلق جهان از گیرودار
می کند تا اقتباس نور، ماه از آفتابباد از شمع وجودت روشن این نیلی حصار