شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص)
تا نگردیده است خورشید قیامت آشکارمشت آبی زن به روی خود ز چشم اشکبار
در بیابان عدم بی توشه رفتن مشکل استدر زمین چهره خود دانه اشکی بکار
مزرع امید را زین بیشتر مپسند خشکبر رگ جان نشتری زن، قطره چندی ببار
دیده بیدار می باید ره خوابیده راتا نگردیده است صبح از خواب غفلت سر برآر
هر که یک دم پیشتر برخیزد از خواب گرانگم نسازد دست و پا چون کاهلان در وقت بار
انتظار شهپر توفیق بردن کاهلی استخویش را افتان و خیزان بر به کوی آن نگار
مور را ذوق طلب آورد بال و پر برونغیرتی داری، تو هم پای طلب از گل برآر
چند باشی همچو خون مرده پنهان زیر پوست؟همتی کن، پوست را بشکاف بر خود چون انار
چند خواهی در میان بیضه بود ای سست پر؟بال بر هم زن، برآ بر بام این نیلی حصار
تا به کی در شیشه افلاک باشی همچو دیو؟ناله آتش فشانی از سر غیرت برآر
رشته طول امل را باز کن از پای دلاز گریبان فلک، مانند عیسی سر برآر
شبنم از روشندلی آیینه خورشید شدای کم از شبنم، تو هم آیینه را کن بی غبار
مشت خاکی از ندامت بر سر خود هم بریزبادپیمایی کنی تا چند چون دست چنار؟
آرزو تا چند ریزد خار در پیراهنت؟شعله ای بر خارخار آرزوی دل گمار
پاک ساز آیینه دل را ز زنگار هوستا درآید شاهد غیبی به روی چون نگار
صحبت عشق و خموشی درنمی گیرد به هممی شکافد سنگ را از شوخ چشمی این شرار
زود خود را بر سر بازار جانبازان رسانچون زنان پیر در بستر مکن جان را نثار
چون لب پیمانه می بوسد دهان تیغ راهر که از آیینه آغاز، دید انجام کار
نیست از زخم کجک اندیشه پیل مست راعاشق پر دل نیندیشد ز تیغ آبدار
ارمغانی بهر یوسف بهتر از آیینه نیستچهره دل را مصفا ساز از گرد و غبار
بر دو عالم آستین افشان، ید بیضا ببینپاک کن حرف طمع از لب، دم عیسی برآر
مدت پیش و پس برگ خزان یک ساعت استبرگ رفتن ساز کن از رفتن خویش و تبار
صلح کن از نعمت دونان به خوناب جگرچند روزی همچو مردان بر جگر دندان فشار
آنچه بر خود می پسندی، بر کسان آن را پسندآنچه از خود چشم داری، آن ز مردم چشم دار
زخم دندان ندامت در کمین فرصت استبر زبان، حرفی که نتوان گفت آن را برمیار
تا نگیرد خوشه اشک ندامت دامنتدر قیامت آنچه نتوانی درو کردن، مکار
جمله اعضا بر گناه هم گواهی می دهندروز محشر در حضور حضرت پروردگار
یا زبان بندی برای این گواهان فکر کنیا ز ناشایسته، چشم و گوش و لب را بازدار
هر سیه کاری که اینجا سینه ها را داغ کردچون پلنگ از خواب خیزد روز محشر داغدار
هر که چون افعی در اینجا بیگناهان را گزیدسر برون آرد ز سوراخ لحد مانند مار
هر که اینجا دست رد بر سینه سایل نهدحاجب جنت گذارد چوب پیشش روز بار
تیره روزان را درین منزل به شمعی دست گیرتا پس از مردن ترا باشد چراغی بر مزار
چون سبکباران ز صحرای قیامت بگذردهر که از دوش ضعیفان بیشتر برداشت بار
بر حریر گل گذارد پای در صحرای حشرهر سبکدستی که بردارد ز راه خلق خار
هر که کار اهل حاجت را به فردا نفکندروز محشر داخل جنت شود بی انتظار
جوی شیر و انگبین کز حسرتش خون می خوریدر رکاب توست، گر دل را کنی پاک از غبار
حله فردوس کز نورست تار و پود اورشته های اشک توست آن حله ها را پود و تار
چشمه کوثر که آبش می دهد عمر ابددارد از چشم گهربار تو نم در جویبار
داری آتش زیر پا در کار دنیا چون سپنددر نظام کار عقبی، دست داری در نگار
فارغی در دنیی از اندیشه عقبی، ولیکفکر اسباب زمستان می کنی در نوبهار
نفس کافر کیش را در زندگی در گور کنتا بمانی زنده جاوید در دارالقرار
«ربنا انا ظلمنا» ورد خود کن سالهاتا چو آدم توبه ات گردد قبول کردگار
ورد خود کن «لاتذر» یک عمر چون نوح نبیتا ز کفار وجود خود برانگیزی دمار
گر همه جبریل باشد، استعانت زو مجویتا شود آتش گلستان بر تو ابراهیم وار
صبر کن مانند اسماعیل زیر تیغ تیزتا فدا آرد برایت جبرئیل از کردگار
دامن از دست زلیخای هوس بیرون بکشتا شوی چون ماه کنعان در عزیزی نامدار
زیر پا آور هوای دیو نفس خویش راچون سلیمان حکم کن بر انس و جن و مور و مار
چون کلیم الله، نعلین دو عالم خلع کنتا ز رود نیل، ساغر بخشدت پروردگار
تا برآیی همچو عیسی بر سپهر چارمینچارپای طبع را بگذار در این مرغزار
از صراط المستقیم شرع، پا بیرون منهتا توانی کرد فردا از صراط آسان گذار
دست زن بر بر دامن شرع رسول هاشمیزان که بی آن بادبان، کشتی نیاری بر کنار
باعث ایجاد عالم، احمد مرسل که هستآفرینش را به ذات بی مثالش افتخار
تا نیامد رایض شرع تو در میدان خاکسرکشی نگذاشت از سر ابلق لیل و نهار
کفر شد با خاک یکسان از فروغ گوهرتسایه خواباند علم، خورشید چون گردد سوار
بود چشم آفرینش در شکرخواب عدمکز صبوح باده وحدت تو بودی میگسار
ساقی ابداع چون مهر از لب مینا گرفتچشم بیدار تو بودش ساغر گوهرنگار
بوسه ها بر دست خود زد خاتم استاد صنعتا شد از لوح تو نقش آفرینش کامکار
اهل دنیا را ز راز آخرت دادی خبرخواندی از پشت ورق، روی ورق را آشکار
محو گردیدند از نور تو یکسر انبیاریزد انجم، چون شود خورشید تابان آشکار
پنج نوبت کوفتی در چار رکن و شش جهتهفت اقلیم جهان را چون شتر کردی مهار
در ره دین باختی دندان گوهربار رارخنه این حصن را کردی به گوهر استوار
از جهان قانع به نان خشک گشتی، وز کرمنعمت روی زمین بر امتان کردی نثار
ماه را کردی به انگشت هلال آسا دو نیمملک بالا را مسخر ساختی زین ذوالفقار
کردی اندر گام اول، سایه خود را وداعچون سبکباران برون رفتی ازین نیلی حصار
سنگ را در پله معجز درآوردی به حرفساختن خصم دو دل را چون ترازو سنگسار
چون سلیمان است کز خاتم جدا افتاده استکعبه تا داده است از کف دامنت بی اختیار
چون بهار از خلق خوش کردی معطر خاک را«رحمت للعالمین » خواندت ازان، پروردگار
با شفیع المذنبین، صائب فدای نام توستاز سر لطف و کرم، تقصیر او را درگذار