شمارهٔ ۲۶ - در مدح شاه سلیمان و تاریخ بنای عمارت هشت بهشت
اصفهان شد غیرت افزای بهشت جاودانزین بنای تازه سلطان سلیمان زمان
صاحب اقبالی که گر بر خاک اندازد نظرپایه قدرش ز رفعت بگذرد از آسمان
خاک زر گشتن ز اقبال شهان مشهور بودزین بنا روشن شد این معنی بر ارباب جهان
تا کنون صورت نبست از خامه معمار صنعشاه بیتی این چنین بر صفحه کون و مکان
گشت ازین منزل به تشریف تمامی سرفرازبود اگر زین پیش شهر اصفهان نصف جهان
زیر ابرو چون سواد دیده می آید به چشمدر خم طاقش سواد سرمه خیز اصفهان
در جوار رفعت این قصر گردون منزلتکعبه زالی است طاق شهرت نوشیروان
از اساسش زیر کوه قاف دامان زمینوز ستونش آسمان را تیر در بحر کمان
مانع بر گرد سر گردیدن او می شودگر ندزدد سینه از بام رفیعش آسمان
چون لباس غنچه تنگی می کند بر جوش گلبر شکوه این عمارت پرنیان آسمان
مهر عالمتاب را در سینه می سوزد نفستا رساند روی زرد خود به خاک آستان
گر نمی بود از ستون بر پای سقف عالیشمشتبه می شد به سقف بی ستون آسمان
هر درش از دلگشایی صبح عید دیگرستوز هلال عید بخشد هر خم طاقی نشان
دلربا هر غرفه او چون دهان تنگ یاردلنشین هر گوشه اش چون گوشه چشم بتان
گر به بام او تواند فکر دوراندیش رفتسبزه خوابیده می آید به چشمش آسمان
تا شبستان زراندودش نیفتد از صفاشمع همچون لاله می سازد گره در دل دخان
در حریم او ز حیرانی سپند شوخ چشماز سر آتش نخیزد همچو خال گلرخان
گر شود طاق بلند او مدار آفتاباز زوال ایمن بود تا دامن آخر زمان
آب را در دیده ها مانع ز گردیدن شودنیست نسبت شمسه او را به مهر زرفشان
از تماشایی اگر می داشت چشم رونمااز زر و گوهر تهی می شد کنار بحر و کان
هر ستون او بود فواره دریای نوربس که در آیینه گردیده است سر تا پا نهان
در بساط آسمان یک صبح دارد آفتابدارد از آیینه چندین صبح روشن این مکان
از حضور شه درین آیینه زار دلنشینیوسفستانی مصور می شود در هر زمان
گشته دیوار و درش ز آیینه سر تا پای چشمتا به کام دل شود از دیدن شه کامران
آفتاب از خجلت گلجام رنگارنگ اومی دهد رنگی و رنگی می ستاند هر زمان
گر ندیدستی پری در شیشه چون گیرد قراردر ته آیینه تصویرات او بنگر عیان
صورت دیوار او تقصیر در جنبش نداشتگر نمی شد محو در حسن صفای این مکان
خط استادان ز زیر طلق می آید به چشمچون خط نارسته آیینه رویان جهان
نیست دیوارش مصور، کز تماشا مانده اندپشت بر دیوار حیرت ماهرویان جهان
هر که را افتد نظر بر شمسه زرین اومی شود مژگان او چون مهر زرین در زمان
کشتی نوح است بال از بادبان واکرده استدر نظرها صورت تالار او با سایبان
بیضه افلاک را در زیر بال آورده استطره اش کز شهپر جبریل می بخشد نشان
سر برآورده است از یک پیرهن صد ماه مصرتا شده است از دور آن تالار کنگرها عیان
نیست کنگر گرد تالارش که بهر حفظ اوشد بلند از شش جهت دست دعا بر آسمان
طره اش بال پریزادست کز فرمان حقسایه افکنده است بر فرق سلیمان زمان
کنگر زرین او سرپنجه خورشید راتافت چندانی که شد خون شفق از وی روان
تا به حوض افتاد عکس شمسه زرین اوگشت زر بی منت اکسیر، فلس ماهیان
دارد از حوض مصفا در کنار آیینه هاتا نگردد غافل از نظاره خود یک زمان
بر سریر حوض، هر فواره سیمین اوساق بلقیسی است کز صرح ممرد شد عیان
هست هر فواره او مصرع برجسته ایکز روانی وصف او جاری بود بر هر زبان
نیست جز فواره در بستانسرای روزگارسرو سیمینی که با استادگی باشد روان
چون ید بیضا برد فواره سیمین اوزنگ با تردستی از آیینه دلها روان
وصف او از خامه کوتاه زبان ناید که هستعاجز از اوصاف او فواره با طی اللسان
گر چنین خواهد سر فواره ساییدن به ابربی نیاز از بحر می گردد سحاب درفشان
جدول مواج او سوهان زنگار غم استآبشار او ز جوی شیر می بخشد نشان
آب بردارد گر از دریاچه اش ابر بهارقطره هایش گوهر شهوار گردد در زمان
زنده رود از خاکبوسش یافت جان تازه ایچون نگردد گرد این دولتسرا پروانه سان؟
بس که افتاده است دامنگیر خاک دلکششحیرتی دارم که دروی آب چون گردد روان
صبح را دارد صفای مرمر او سنگداغشمسه اش خورشید را آب از نظر سازد روان
گرچه می گویند باران نیست در ابر سفیدمی چکد آب حیات از مرمر او جاودان
می شود بی پرده، از بس صیقلی افتاده استاز جبین مرمر او چهره راز نهان
گر نلغزد پای مژگان از صفای مرمرشبر بیاض چهره اش از لطف می ماند نشان
از صفای مرمر او زاهد شب زنده داراز طلوع صبح می افتد غلط در هر زمان (کذا)
نیست عکس باغ در حوضش که فردوس بریندر عرق گردیده است از شرم این منزل نهان
عندلیبانش نمی گردند بی برگ از نوافرش چون سبزه است در باغش بهار بی خزان
از هوای دلگشایش غنچه تصویر راواشود چون گل به شکرخنده شادی دهان
خجلت از بال و پر خود بیش از پا می کشدگر دهد طاوس را در گلشنش ره باغبان
از خیابان پر از گلهای رنگارنگ اوداغها دارد ز انجم بر سراپا کهکشان
در نظرها از سواد قطعه ریحان اویک قلم شد نسخ، خط چون غبار گلرخان
چشم شبنم حلقه بیرون در گردیده استبس که تنگی می کند بر جوش گلها گلستان
تا شد این قصر مثمن جلوه گر، از انفعالهشت جنت در پس دیوار محشر شد نهان
گشت تا از ظل این قصر مرصع سرفرازمی کند کار جواهر سرمه خاک اصفهان
هر چنار از برگ سر تا پا بود دست دعاتا به کام دل نشیند شه درین خرم مکان
چون به توفیق حق و اقبال روزافزون شاهیافت این دولتسرا انجام در اندک زمان
بر زبان خامه صائب به توفیق الهاین دو تاریخ آمد از الهام غیبی توأمان
باد یارب قبله گاه سرفرازان زمانبارگاه تازه سلطان سلیمان زمان