شمارهٔ ۷
تا فتنه گشتم آن صنم سیم ساق رابگماشت بر سرم چو موکل فراق را
نامم صنم پرست نهادند عاشقاناز بس پرستش آن صنم سیم ساق را
عشقش وثاق ساخت دلم را و هر زماناز آتش فراق بسوزد وثاق را
چشم و دلش به خون دلم متفق شدندتدبیر چیست دفع چنین اتفاق را
دعوی دوستیش نفاق است در دلموینک درست کرد نفاقش نفاق را
گر من زعشق او به خراسان دمی زنمآن دم خطر بود که بسوزد عراق را
دارم دلی که سوخته اشتیاق اوستجز وصل او چه چاره بود اشتیاق را
آبم ببرد دلبر و چشمم پر آب کردجان مرا بر آتش هجران کباب کرد
گر دل اسیر دلبر بی باک نیستیاز نام صبر دفتر من پاک نیستی
زآن عاجزم که نیست مرا داروی وصالورنه ز درد عشق مرا باک نیستی
گر زآن دهان تنگ غمی نیست در دلمعیشم به تنگی دل غمناک نیستی
گر هستی آفتاب فلک را جمال اوفریاد من زعشق بر افلاک نیستی
گر هستمی آفتاب فلک را جمال اوفریاد من زعشق بر افلاک نیستی
گر هستمی چو پیراهن او ورا حریفاز جور عشق پیرهنم چاک نیستی
چشمش به زهر غمزه نبردی غمان منگر در لبش منافع تریاک نیستی
گر آب چشم و آتش دل نیستی مرادایم چو باد بر سر من خاک نیستی
تا در نقاب هجر نهان گشت روی اوبر روی من زخون دل من خضاب کرد
ای ترک با من از خط پیمان برون مشودر بدخویی از این که شده ستی فزون مشو
در راه عشق جان مرا رهنمون شدیدر راه فتنه دین مرا رهنمون مشو
صد ره زعشق آب دو چشمم چو خون شده استیک ره بگو به آب دو چشمم که خون مشو
از بهر دل ربودن من همچو جاودانیکباره بند و حیلت و مکر و فسون مشو
با من چو دل به مهر و هوای تو داده امگر پیش از این شده ستی باری کنون مشو
از اشک دیده پرده اسرار من مدریکبارگی به پرده هجران درون مشو
گرچه دلم ز عشق تو در بند بندگی استآخر زبند بندگی من برون مشو
از رحمت آفرید جمال تو را خدایپس چونکه رحمت تو دلم را عذاب کرد
تا بر مه از شب و شبه زنجیر کرده ایروز مرا به گونه شبگیر کرده ای
دیوانه وار در خور زنجیر گشته امتا گرد مه زغالیه زنجیر کرده ای
در حق تو زمهر چه تقصیر کرده امدر حق من زکینه چه تقصیر کرده ای
مویم چو قیر بود که در عشقت آمدمقیر مرا زجور و جفا شیر کرده ای
خوابی که دوستیت نموده است مر مراآن را به دشمنی همه تعبیر کرده ای
چون زیر زار زار بنالم زعشق توگرچه مرا نزارتر از زیر کرده ای
گرچه چو بخت خواجه جوان بوده ام به سالچون بخت دشمنانش مرا پیر کرده ای
آن خواجه کز کمال کفایت زاهل کلکشاه جهانش کافی و کامل خطاب کرد
اسلام را بها و هدی را کمال گشتدیدار او زمین و زمان را جمال گشت
محمود کز محامدش الفاظ شاعرانبی علم ساحری همه سحر حلال گشت
تا اهل کلک کلک و کف او بدیده اندبر اهل کلک کلک و کفایت وبال گشت
هر محتشم که دعوی و معنی او بدیددعویش عاجز آمد و معنی محال گشت
اخلاق او برابر باد لطیف شدالفاظ او برابر آب زلال گشت
ذات کریمش ار چه جلالت ندیم اوستبرهان غایت کرم ذوالجلال گشت
صافی مزاج او که ز رحمت مرکب استترکیب عدل را سبب اعتدال گشت
زایزد صلاح کار جهان خواستند خلقایزد دعای خلق بر او مستجاب کرد
ای در کف تو جایگه هر کفایتیدر زیر شکر و منت تو هر ولایتی
هر ساعتی ز اختر سعدت معونتیهر لحظهای ز شاه جهانت عنایتی
بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتیتا گشت نام نیک تو زان سورت آیتی
نشگفت اگر ز عدل تو در روزگار توکس را ز روزگار نماند شکایتی
تا شد صلاح کلک و کفایت به کلک توبر هر زبان ز کلک تو بینم حکایتی
کار قلم قوی شد و محکم که بی کفتمظلوم بود در کف هر بیکفایتی
اکنون قلم به عهد تو در زینهار توستزنهار تا سرش نزنی بی جنایتی
از تو به کام خویش رسانید کلک رااین عدل بین که خسرو مالک رقاب کرد
چشم عدو زبیم تو کان عقیق شدو اندر صفات جود تو دریا غریق شد
در نثر و نظم طبع و زبانم زبهر تومعنی دقیق گشت و عبارت رقیق شد
بر ریگ خشک وصف رخت خواند خاطرمهم در زمان زوصف (تو) بحر عمیق شد
تا در طریق مدح تو ثابت قدم شدمایمن شدم که تابعه با من رفیق شد
دریافتم دقایق مدح تو را به وهمتا شعر من چو شعر دقیقی دقیق شد
بر عتق خویش رق تو را کردم اختیارتا بیت من به حرمت بیت العتیق شد
چون عقل بی ثنای تو بر من خطا گرفتاقبال در رسید و خطا را صواب کرد
بشنو مدیح من که شنیدن کری کندمدحی که با فلک به مثابت مری کند
اقبال تو مدیح من از جان من سرشتجان را قبول کن که قبولش کری کند
با جان من لطافت الفاظ مدح توآن کرد کآب کوثر و باد هری کند
آنی که مهر تو به ثریا کشد ثریوآنی که کین تو زثریا ثری کند
از خاک صرف جود تو زر طلا زندوز باد محض حلم تو کوه حری کند
بازار فضل صدر تو گشته است کاندرومرد سخی تجارت بیع و شری کند
در ملک شه چو کلک کفایت کف تو راستآن کن به اهل ظلم که شه با عری کند
سلطان شرق و غرب و خداوند بر و بحربر چرخ ملک رای تو را آفتاب کرد
آنی که بر خیار جهان سید آمدیبردست دست نیکی تو پای هر بدی
خورشید را رفیع همی گفت رای توخورشید گفت هر چه مرا گفته ای خودی
گویی خدای بر تو همه فضل عرضه کردتا هر چه زو بهین و مهین بود برچدی
اجرام چرخ راعی این مملکت شدندتا راعی مصالح این مملکت شدی
ارباب ظلم و فتنه زعالم برون شدندتا تو به فال سعد به عالم درآمدی
غواص بحر مدحت تو صد هزار هستهر یک هزار بار چو غواص بسدی
ایزد مرا ز بهر ثنای تو هدیه دادطبع شهید بلخی و منجیک ترمذی
دل بر ثنای مجلس تو داشتم ولیکخوف ملالت تو دلم را شتاب کرد
تا دل بود مکان طرب در دل تو باداز عمر و عیش حظ و طرب حاصل تو باد
فرع بقای دولت و اصل کمال دینذات مکرم و هنر کامل تو باد
اقبال آسمانی و اجلال پادشاهپیوسته در سرای تو و منزل تو باد
هر جا که محنتی است فدای عدو توستهر جا که راحتی است فدای دل تو باد
عنوان شکر و ذکر کف کافی تو هستعنوان مدح و حمد دل عادل تو باد
میل دلت همیشه به انصاف و راستی استشاه جهان همیشه به دل مایل تو باد
عرض تو آمد آن صدف دهر و در نابکاوصاف تو ثنای تو را در ناب کرد