شمارهٔ ۳۴
بی دوست مانده ام چو تو را دوست خوانده امکز دوست دوستانه ندیدم جزای خویش
گر عاشقی خطاست به نزدیک عاقلانآن عاشقم که خوش بودم با بلای خویش
ماهی و دل هوای تو را کرده است خوشخرم دلی بود که گزیند هوای خویش
آنم که تا اجل نرسد در قفای منیابی دعای خیر من اندر قفای خویش
تحسین کند فلک چو بخوانم ثنای توبر من سخا کنی چو ببینی ثنای خویش