گنج

شمارهٔ ۱۴

قافیه: ت۱۳ بیت
ای خسرو ملوک و جهان دار چیره دستسلطان شرق و غرب و خداوند هر که هست
با دولت جوان تو دهر خرف جوانبا همت بلند تو چرخ بلند پست
نه دیده ملوک چو تو شهریار دیدنه بر سریر ملک چو تو پادشا نشست
تیغ تو مملکت ز کف هر ملک ستدگرز تو تاج در سر هر پادشا شکست
آن کس که با وفای تو راه وفاق جستآب حیات یافت ز دام هلاک جست
و آن کس که با خلاف تو پیوست در جهانپیوست با خلاف لیکن ز جان گسست
شاها پرستش تو گزیدند و تیغ تونه بت گذاشت در همه عالم نه بت پرست
شاها منم که بنده دیرینه توامواکنون شده ست نوش من از رنج دل، کبست
شصت است سال عمرم و پیش تو بوده امبسته کمر به خدمت تو نیمه ای ز شصت
امروز مست دامم و مخمور محنتمهرگز بدین شراب چو من کس مباد مست
آب مرا مذلت هر فام خواه ریختجان مرا ملالت هر فامدار خست
ایام بر تنم در هر اندهی گشادافلاک بر دلم در هر شادیی ببست
ای شاه دست گیر مرا، کز بلای فاماز پای در فتادم و شد کار من ز دست