شمارهٔ ۱۱
ای فلک قدری که شمس دین و دین دولتیدولت تو دولت دنیا و دین و دولت است
از علو همت تو آسمان را غیرت استوز جمال طلعت تو مشتری را خجلت است
گر جمال ملتی، شاید که اخلاق تو رانیک نامی دینو رادی شرع و همت ملت است
خصلت و اندیشه پاک تو را خدمت کندهر که در آفاق نیک اندیش و نیکو خصلت است
هر کسی حیلت کند تا چون تو گردد نیک نامهر که بی قوت بود تدبیر او در حیلت است
آلت افعال دولت کلک ملک آرای توستکردگار است آن که افعالش همه بی آلت
کثرت بذل تو را در قلت و افلاس خلقآن اثر باشد که عفو و حلم را در زلت است
مدتی شد تا مرا در حادثات روزگاربر دل و جان کثرت هر محنتی از قلت است
گرچه با غفلت نیم در باب نظم و کان نثرخاطر ایام را در حق ما صد غفلت است
گرچه با غفلت نیم در باب نظم و کان نثرهر زمان با من حوادث را مصاف صولت است
عیش شیرین تلخ گردد هر کجا عطلت بودعیش من گر تلخ شد خود عیب آن از عطلت است
هر که در عزلت بود از وی نجویند انتقامانتقام چرخ با من سر به سر در عزلت است
از اجل مهلت نمی خواهم که ناید نزد منبا چنین غم ها که من دارم چه جای مهلت است
جمله و تفصیل احوال تو در اقبال بادتا رجوع هر چه تفصیل است سوی جملت است