شمارهٔ ۸
عید خوبان را چو روی خویشتن آراسته استراست پنداری ز رویش عید، عیدی خواسته است
گر جمال عید، عالم را بیاراید رواستعید را باری جمال روی او آراسته است
خاک راه از بوی زلفش پر نسیمِ عنبر استچشم خلق از نور رویش بر مهِ ناکاسته است
فتنهای از حسن او در تعبیه ره یافته استنوحه ای از عشق او از عیدگه برخاسته است
سرو و باغ و باغبان از قامت او طیره اندگویی او را باغبان مجد دین پیراسته است
سید مشرق که از بخشیده و انعام اوستهر چه اندر مشرق و مغرب نعیم و خواسته است