شمارهٔ ۹۷
گر دل و دلبر مرا دایم به فرمان باشدیدرد عشقم را از او صد گونه درمان باشدی
بند صبر و درد عشق من نگشتی سست و سختگرنه دلبر سخت جور و سست پیمان باشدی
گر دلم در بند آن زلف پریشان نیستیحال من چون زلف دلبر کی پریشان باشدی
از فلک سرگشته جور و جفا کی باشمیگر دل او از جفا کردن پشیمان باشدی
بعد جور از دلبران امید انصافی بودکاشکی جور فلک چون جور ایشان باشدی
جور گردون جان رباید، جور جانان دل بردجور گردون کاشکی چون جور جانان باشدی
نیستی از عشق جانان و لب دلبر دریغگر مرا در سینه و تن صد دل و جان باشدی
بر در او دارمی از عشق دیدارش طوافگرنه از باران چشمم بیم طوفان باشدی
آفتاب آسمان رخسار او را ماندیگر چو روی او به روز و شب درفشان باشدی
گر به روی حسن گیری واجبستی کافتاببر سپهر از شرم آن رخسار پنهان باشدی
قامتش را ماندی سرو سهی در راستیسرو راگر دیده و دل باغ و بستان باشدی
سرو اگر گفتی که من چون قد دلبر دل برمآنچه گفتی سر به سر بر سرو تاوان باشدی
سال و مه جولان نبودی عشق را گرد دلمگرنه زلفینش به گرد ماه جولان باشدی
بوس او اصل حیات جاودانی نیستیگر لب او را نه لطف آب حیوان باشدی
ماه رویان روی او را ماه کردندی خطابگرنه مه را جای بر گردون گردان باشدی
نیستی خالی دو دستم یک زمان از زلف اوگرنه جادو زلف او پر زرق و دستان باشدی
بر تن و جان و دل من ظاهرستی ذل عشقگرنه عز خدمت صدر خراسان باشدی
سید سادات شمس دین ابوجعفر که دینگرنه فر اوستی بی فر و سامان باشدی
آن خداوندی که (گر) گردون ستمگر نیستیقدر این و رفعت آن هر دو یکسان باشدی
مشتری را گر سعادت نیستی از طلعتشدر مسیر مشتری تاثیر کیوان باشدی
در محامد هست مانند محد، کاشکیطبع ما در مدح او چون مدح حسان باشدی
گر کمال مهتری در صورت تنهاستیدر میان کهتر و مهتر چه نقصان باشدی
ور کسی بی عدل و بذل و فضل مهتر گرددیمهتری کردن به غایت سهل و آسان باشدی
بی نبوت هر محمد چون محمد گرددیبی جلالت هر سلیمان چون سلیمان باشدی
بی هدایت هر خسی دانا و داهی آمدیبی ولایت هر کسی سالار و سلطان باشدی
نظم نغز و نثر نیکو را فضیلت نیستیگر نه کلک او سوار هر دو میدان باشدی
نوبهار خرمستی چار فصل روزگارگر چو دست و بخشش تو ابر و باران باشدی
ای خداوندی که گر قدر تو دانستی فلکجرم کیوان مر تو را فراش ایوان باشدی
ور محل مدح و اوصاف تو دانندی نجوممدحتت را از فلکها درج و دیوان باشدی
اصل و فرع شرع و ایمان نیستی در روزگارگر نه جدت رهنمای شرع و ایمان باشدی
نیست ممکن چون تو بودن آن که را فضل تو نیستنیستی انصاف اگر دانا چو نادان باشدی
نامه فخر و شرف نام تو را عنوان شده ستکاشکی هر نامه را زین نام عنوان باشدی
گر به استحقاق قدرت مدحتی گفتی خردسر به سر ابیات او آیات قرآن باشدی
عاجزستی نفس ناطق در بیان مدح توگر نه او را قوت از الهام یزدان باشدی
معده آز و امل را سال و مه سیرستیگر همه بر خوان انعام تو مهمان باشدی
در زمانه جز به نام تو نگویندی مدیحگرنه حاجتهای مداحان فراوان باشدی
عاقلان در شهرهای بد نسازندی مقامگرنه مهر اقربا و حب اوطان باشدی
هر زبانی بر زبان من ثناخوان نیستیگر زبان من نه بر صدرت ثناخوان باشدی
گر مرا مدح چو آبت مونس جان نامدیزآتش انده دلم پیوسته بریان باشدی
در زمین شرق اگر معمار عدلت نیستیصحن او چون خانه خصم تو ویران باشدی
گر زانسان بعد جدت چون تو موجود آمدیهر فضیلت کان ملک دارد در انسان باشدی
در دل اسلامیان ثابت نبودی مهر توگرنه در مهرت نجات هر مسلمان باشدی
ساعتی از ذکر تو خالی نبودی هیچ دلگرنه دل را آفت وسواس شیطان باشدی
با جمال روضه رضوان شد از فر تو بلخکاشکی هر روضه را فر تو رضوان باشدی
ذوف من در مدح تو از طبع خرما خوشترستخوش نیستی گر همه خرما به کرمان باشدی
کی شدی مجموع انواع فضایل وصف توگر بر این دعوی نه از فضل تو برهان باشدی
کی رسیدی در سخن طبع مرا دعوی نظمگرنه در تفصیل او تفصیل الوان باشدی
حاجت از گردون مرا اقبال و عمر و عز توستهر چه من خواهم به حاجت کاشکی آن باشدی
گر به فرمان منستی دور چرخ و حکم دهردهر و چرخت جاودان در حکم و فرمان باشدی
کمترین خدمتگر امر تو گردون گرددیکمترین فرمانبر حکم تو کیهان باشدی
ماه شعبان رفت و می گویند اصحاب قدحکاشکی شوال در پهلوی شعبان باشدی
فاسقان از فر روزه زهد سلمان یافتندهر مسلمان کاشکی با زهد سلمان باشدی
تا اگر صحن چمن را آفت دی نیستیگل بر او پیوسته همچون برق خندان باشدی
خنده گل بادت از شادی و بدخواهت زغمگر نمردی چشم او چون ابر گریان باشدی