شمارهٔ ۷۵
جهان جوان شد از این نوبهار تازه جوانبدین جوان نگر و تازه دار جان و روان
اگر ز برف سر کوه بود چون سر پیرزعکس لاله سر پیر شد چو روی جوان
مگر که خیمه نوشین روان شده است سحاببه زیر خیمه در از سبزه سبز شادروان
وگرنه طبع جهان از بهار بهره گرفتبه اعتدال طبایع زعدل نوشروان
ز هجر سبزه همی آهوان هوان دیدنددمید سبزه و رستند آهوان ز هوان
بدانکه دیده نرگس چو چشم جانان بودنشاط ساخت هواش از لطایف الوان
زبس که طرف چمن با چمانه صحبت یافتشده ست از او سر سرو چمن چو مست نوان
چمن به بزم خداوند مجد دین ماندبه واجبی نتوان گفت نعت او نتوان
چو پیل پیل که از رود نیل برگذردپدید شد ز هوا پاره پاره ابر روان
ز رنج رفتن اگر خوی نکرده اند چراستچو قطره قطره خوی قطره قطره باران
میان سبزه سیراب جوی پنداریز رود نیل گذشته است موسی عمران
چراغ سالم و سلطان اختران به حملگذشت و گشت بدو گشت روز و شب یکسان
ز راستیش بیاراست کار باغ و بهارچنین بود همه چون راستی کند سلطان
بنفشه طبری را نگر به طرف چمنچو پشت عاشق و زلف شکسته جانان
و گرنه بر رخ گل عاشق است دیده ابرچرا چو دیده عاشق بود همی گریان
نه ابر دشمن گل شد نه باغ دشمن ابرگل از گریستن ابر چون شود خندان
اگر نه ملت عیسی گرفت و ترسا شدجهان ز بهر چو پوشید جامه رهبان
زبس که بر سر بستان گریست دیده ابربه خنده لاله و گل باز کرده اند دهان
وزان قبل که صلاح دهان ز دندان استسرشک ابر نهد در دهانشان دندان
ز جنس جنس جواهر ز نوع نوع طرفخزانه ملکان شد میانه بستان
به باغ عمده اسلام و مسلمین بخشیدجهان خزانه یاقوت و لولو و مرجان
خبر دهند ز رضوان و روضه های بهشتخبر به کار نیاید که حاضر است عیان
ز باغ سید مشرق ز روضه های لطیفهمی شود به نظر مشکل بهشت بیان
بهشت و روضه رضوان همی ثنا گویندبراین بهشت و براین روضه و براین رضوان
زبان لاله اگر بسته نیستی به سخنگشایدی به سزا بر ثنای هر سه زبان
وگر نه دیده نرگس جداستی ز بصرنبردی نظر از دیدن جمال جهان
زبس که ابر همی درفشان کند در باغزمین باغ صدف چهره گشت و بحر نشان
نه مدحت ملک الساده گفت ابر بهارچو لفظ مادح او چون شده است در افشان
دو عاشقند بهار خوش و شراب لطیفهمی رقیب شود در میانشان رمضان
جدا شوند هم اکنون ز بیم چشم رقیبهمی رقیب شود در میانشان رمضان
جدا شوند هم اکنون ز بیم چشم رقیبهم آن ز صحبت این وهم این ز صحبت آن
چه عشقها که برین عاشقان توانی باختگر این رقیب نباشد نشسته در دو میان
به روز اول شوال می توان خوردنکرا وداع کند روز آخر شعبان
هنوز روی زمین پر شعاع استشعاع می به تن و جان و چشم و دل برسان
ز عشق و می نتوان داشت دست و دل خالیکنون که بلبل عاشق همی زند دستان
چو روی ناصح تاج المعالی از شادیرخ زمین همه گلزار گشت و لاله ستان
ز دست آنکه گل و لاله روی و عارض اوستبه روی لاله ستان باده ای چو لاله ستان
چه باده ای که چو بویش بر آسمان گذردزمشتری به سعادت فزون شود کیوان
وگر زجرعه او قطره بر زمین افتدهمه به قوت او لاله روید از قطران
چو راز در دل جام است و چون از او بچشیبرون کند همه راز نهفته را ز نهان
مگر مخالفت ناصح الملوک در اوستکز او به مال و دماغ و خرد رسد خذلان
حریف اوست یکی گوژ پشت اندک سالنه اهل عشق و چو عشاق برگرفته فغان
گه از خزانت حکایت کند گه از نوروزگه از وصال روایت کند گه از هجران
به روی زرد و از آن روی دور از آفتبه پشت چفته و زان پشت فارغ از نقصان
نه صلصل است و چو صلصل همی کند نالهنه بلبل است و چو بلبل همی زند الحان
به لحن و ناله اگر مهربان گوش و لب استچرا به خانه آزادگان رود مهمان
چو رای فخر شرف را ز دشمنان به ضمیربداند از دل هر عاشقی ضمیر و گمان
نوای و نغمه این را بدان بود رونقتو گویی آن یک دعوی شده است و این برهان
لطیف پیشه و رسته تنش ز خاک کثیفتهیش معده و گشته غذاش باد دهان
وزان سبب که همه بر دهانش بوسه دهندغم از دمیدان او در جهان شده است جهان
چو صدر شرق به ایوان نشاط باده کندخروش هر دو به کیوان برآید از ایوان
گه بهار به از عاشقی حدیثی نیستحدیث عشق بگیر و نوای نای بمان
خوشا بهار و لب دلبران نوشین لبنهاده پیش لب از بوسه های فتنه نشان
شراب در کف و گل پیش روی و دوست رفیقشراب وصل شده درد هجر را درمان
چو شاخه های سبک را گران کنند از برگترانه های سبک باید و شراب گران
به روی آنکه چو بر روی او فکندی چشمتو خضر باشی او با تو چشمه حیوان
به جان خرید توانی سه بوسه از دو لبشچنو شنیده ای ارزان فروش بازرگان
اگر چنو صنمی خیزد از نژاده ترکهمیشه خرم و آباد باد ترکستان
مگر ز مهر نظام خلافت است رخشکه ایمن است بدو هر که دل دهد ز زیان
جمال عترت جد و جلال اهل شرفکه جز بر او همه نام شرف بود نقصان
قوام نام امامت، نظام امت جدبه جد و جود و هنر سرفراز بر اقران
اجل عالم عادل، علی بن جعفرکه چون علی است به علم و معالی و ایمان
اثر رسیده ز توفیق او به هفت اقلیمشریف گشته به ترکیب او چهار ارکان
رسول منزلتش بر شمرده در اخبارخدای منقبتش یاد کرده در قرآن
عبارت سخنش مقتدای هر دانااشارت قلمش رهنمای هر نادان
بدان سخن شده ظلم از رعیت آوارهبدین قلم شده عدل از رعایت آبادان
ستاره حرمت آن را همی کند خدمتفلک اشارت این را همی برد فرمان
مثل زنند که طغیان رونده بر قلم استچرا بر او نرود چون روان شود طغیان
عجب ز مرکب او دارم از قلم چه عجبکه شکل کوه گرفت و زباد ساخت عنان
اگر برابر یحموم ومثل شبدیز استکه هست مرکب صدر زمانه در جولان
به قدر صاحب او را رهین بود پرویزبه جاه راکب او را رهی سزد نعمان
اگر نه آتش از آن تیغ آب داده اوستچو تیغ او زچه گشته است با شرار و دخان
اجل ز هیبت او هر زمان همی گویدکه ای خدای مرا از نهیب او برهان
به رنگ بحر و همه ساله جرم روشن اوچو قعر بحر پر از گوهر از کران به کران
قرین نصرت و فتح است زان گهر که دراوستبه صد هزار قران در نخیزد از عمان
به جنگ اگر چه همه لاله زار بار آردبه وقت صلح بود همچو سبزه در نیسان
پناه صف و به بایستگی به روز مصافچو جامه را علم است و چو نامه را عنوان
اگر به رزم چو پیکان زره شکافد و مغزعجب مدار که هم نسبت است با پیکان
به گاه معرکه در سایه سیاست اوزمانه ایمن و او ایمن از فسون و فسان
شود به ضربت او ریزه ریزه چون جوشنچو راز گوی شود روز رزم با خفتان
زهی محبت تو در دل زمانه مکینزهی جلال تو را بر سر ستاره مکان
به قصد حضرت سلطان نشاط ره کردیعدیل حفظ و حراست قرین امن و امان
ز بهر خدمت تو چاکری کند گردونبه روز رفتن تو رهبری کند دوران
شود هوا همه پر مشک و عنبر و کافوربود زمین همه پر لاله و گل و ریحان
ز مرکبان تو گردند بادها طیرهزبختیان تو گردند کوهها حیران
نه هیچ دیده بدیده است باد را پیکرنه هیچ خلق بگفته است کوه را کوهان
به نور طلعت تو گل برآید از خارهبه فر دولت تو لاله روید از سندان
چو پیش تخت رسی بخت تو فزون گرددچو آفتاب به جوزا چو ماه بر سرطان
به ذره از تو نگردد رعایت دولتبه لحظه بی تو نباشد عنایت یزدان
چو قصد من ز قضا بر ثنای مجلس توستیکی قصیده من به بود زده دیوان
زمن به مدح فزونند مادحان لیکنکمال مدح تو را طبع من دهد سامان
کلید کعبه به شیبانیان رسید و بسیفزونترند بنی هاشم از بین شیبان
سخن نتیجه جان است و شعر جان سخنازآن به شعر و سخن انس انس باشد و جان
اگر طراوت دل خواهی این نتیجه ببینو گر لطافت جان خواهی این قصیده بخوان
به وقت مدح تو لفظ مرا وفا نکندمگر فصاحت مسعود سعد بن سلمان
همیشه تا که زمین ساکن است چون نقطهفلک به گونه پرگار گرد او جولان
تو را چو جرم زمین باد مرتبت باقیتو را چو چرخ فلک باد عمر بی پایان
ستاره از جهت حرمت تو در بیعتزمانه از قبل خدمت تو در پیمان