شمارهٔ ۷۳
آمد شکسته دل شده با زلف پرشکنوقت رحیل من بر من دلربای من
دستش ز زل مشک پراکنده بر قمرچشمش ز اشک لاله روان کرده بر سمن
همچون دهنش دیده پر از در آبدارگفتی همی به دیده رود درش از دهن
وهم از خیال او وطن لعلت طرازمغز از نسیم او حسد نافه ختن
گه چشم من ستاره برآورد بی سپهرگه جزع او عقیق برافشاند بی یمن
آن کرد تیر غمزه او بر دلم که کردتیغ علی به حلق پرستنده وثن
گویی جمال یوسف چاهی بدو رسیدتا دل برد به حلقه زلف و چه ذقن
آن خون که ریخت از مژه من وداع اوساقی به عمر نوح نریزد زخون دن
او را وداع کردم و صبرم وداع کردآری وداع صبر بتر در غم و حزن
صد خار برد جان زفراق دو مستمندصد داغ برد دل زدریغ دو ممتحن
دل را به هجر یار صبوری صواب نیستکز صعوهای محال بود صید کرگدن
ای حبذا و سود ندارد ز حبذادل را به درد دلبر و جان را به درد تن
کز من جدا شدند نه بر روی اختیارچو من ز اضطرار جدا گشتم از وطن
یاران آن دیار و رفیقان آن فریقسکان آن مقام و قرینان آن قرن
با من چشیده باده نزهت در آن طلبا من کشیده دامن دولت در آن دمن
از یادشان صبور نباشم به هیچ وقتو ز مهرشان ملول نگردم به هیچ فن
آری چو جور دور فلک بگذرد ز حدزان پس به چشم اهل سهر بگذرد وسن
شیر از عرین کرانه کند آهو از قرینمرد از وطن غریب شود اشتر از عطن
چون شمع روی دوست ندیدم همی به چشمگفتم که شمع روز نمانده است در لگن
پیش آمدم شبی که کشندهتر از اجلدر پیش من رهی که کشندهتر از محن
بر مشک شب زدیده من توده ناردانبر خاک ره ز قامت او رسته نارون
راهی چو آسمان که نجومش بود ز ریگدشتی چو بوستان که شجر دارد از شجن
طولش چو طول بحر نه لولو در او نه آبعرضش چو عرض تیه نه سلوی در او نه من
در تیرگی چو روز ستمدیدگان هوادر روشنی چو روی پری پیکران پرن
رنجی که جان من به همه باب از او کشیدمرغان کشند از آتش سوزان و بابزن
گفتم همی به چرخ چو ببریدم از قمرجستم همی سکون چو جدا ماندم از سکن
ای نجم نحس بر سر احوال من متابای عنکبوت پرده امید من متن
ای دل طمع ز صحبت معشوق برمگیرای صبر دل ز صحبت مهجور برمکن
اینک همی کشم سر اقبال بر فلکاینکه همی دهم لب امید را لبن
چون عنصری به حضرت محمود زاولیچون عسجدی به مدح وزیر احمد حسن
اینک زبان و طبع و ضمیرم همی نهندبار ثنا به بارگه صدر انجمن
مخدوم و صدر موسویان مجد دین علیبر دین و مجد همچو علی گشته مفتتن
آن صدر بی قرین که به قدر و عطا شده استبا آسمان مقابل و با شمس مقترن
داننده حقایق و خواننده طمعراننده نیاز و نشاننده فتن
جاهش به مرتبت حسد اوج آسمانجدش به منقبت شرف صنع ذوالمنن
با علم او ز حیدر کرار زن مثلبی لفظ او ز جعفر صادق مثل مزن
ای خدمت تو حاجت جوینده سخاای مدحت تو حجت گوینده سخن
هم گردش ستاره به قدر تو معترفهم گردن زمانه به شکر تو مرتهن
مقدار پرده دار تو بیش از سه بوعلیمداح و مادح تو فزون از سه بوالحسن
با فکرت تو عقل خطیر است بی خطربا مدحت تو در ثمین است بی ثمن
طیرهست با عطای تو هر زر که در زمینتیرهست بی ثنای تو هر دُر که در عدن
با مدح تو قبول کند عقل را دماغدر خدمت تو جامه دهد روح را بدن
بر گنج فضل نیست چو طبع تو قهرماندر سر علم نیست چو کلک تو موتمن
گویی که با ثنای تو بودند در هنرزان معتبر شدند به نزدیک مرد و زن
وقت بلاغت از شعرا قس ساعدهگاه فصاحت از امرا سیف ذوالیزن
گرچه ز عالم آمدهای به ز عالمیگرچه ز خاک رست به از خاک نسترن
دل به ز سینه باشد و جان به ز کالبدسر به بود ز افسر و تن به ز پیرهن
گرچه یقین و ظن ز دل آید همی پدیددل را تفاوت است میان یقین و ظن
در منزلت نه مثل مدایح بود هجیدر مرتبت نه جنس فرایض بود سننن
عالم چه باشد ار نبود چون تویی در اوبت کیست گر بدو نبود رغبت شمن
از فضل تو به قدرت یزدان شود مقرآن کو مقر شده است به یزدان و اهرمن
ایزد کف جواد تو را داد جود و بذلتا زنده را کفاف بود مرده را کفن
از جود تو چو جود تو را مانعی نبودزایر درم به بدره همی برد و زر به من
هرگز جواب سایل نعمت ز جود و بدلهمچون جواب سایل رویت نبود لن
گر باشد از بهار سعادت مساعدتباز آید آن جمال گل تو بدین چمن
مشکن دل ارچه عهد تو بشکست روزگارکی داشت عهد نیک بر اهل زمین زمن
از اختران مراد که بوده است مستمروز روزگار کار که رفته است بر سنن
بی رایضان حکم و قضا رام کی شونداین مرکبان روز و شب ما به هان و هن
دانی که بر علی و حسین و حسن چه کردعهد بد زمانه چه در سر چه در علن
در عهد ما تویی و ندیده است هیچ عهدمثل تو در فنون و نظیر تو در فطن
تا خازن ثنای توام از ثنای توبا گنج شایگانم و با دُر مختزن
منت خدای راست که گرچه شدم مُسِنطبع من است تیغ ثنای تو را مِسَن
از حرمت ثنای تو کردم به شرق و غربمعروف و منتشر اثر نام خویشتن
گر تیغ و تیر بارد از ایام بر سرماز نام خدمت تو مرا بس بود مِجَن
تا برزند ز گنبد پیروزه آفتابتا بشکفد به نوبت نوروز یاسمن
نوروز باد روزت و پیروز باد بختجودت ولی نواز و جلالت عدو فکن