شمارهٔ ۶۸
چه جوهر است که ماند به چرخ آینه فامبدو دهند مگر گونه چرخ و آینه وام
به روی آینه ماند ز روی گونه و رنگچنانکه آینه ماند به چرخ آینه فام
اگر در آینه صورت همی توان دیدندراو ز چرخ توان دید صورت اجرام
همی خروشد و خود بی دهن به وقت خروشهمی خرامد و خود بی قدم به وقت خرام
به عالم اندر از او شخص را ثبات و حیاتبه قالب اندر ازاو روح را توان و قوام
هوا به صحبت او درفشاند از سر و چشمصبا به قوت او گل دماند از در و بام
چو دور چرخ گهی ایمن است و گاه مخوفچو جرم ماه گهی ناقص است و گاهی تام
حصول اوست که پر گل کند چمن را رویحضور اوست که پر در کند صدف را کام
بدو سپرد طبایع منافع ارواحدر او نهاد کواکب مصالح اجسام
نه بی رعایت او تشنه را نجات و نجاحنه بی عنایت او معده را شراب و طعام
بقای او چو ز بهر بقای ما سبب استبدان سبب عرب از لفظ ما نهادش نام
ز نام او صفت روی هر که بهره گرفتبه نزد ناموران بهره گیرد از اکرام
بدانکه هست مر او را صفای هفت فلکشده است جرم لطیفش صلاح هفت اندام
به روز باد چو هفت آسمان نیارامدوگرچه هفت زمین را بدو بود آرام
به تیغ ماند و تا تیغ را از او ندهندبه معرکه نشود جان ربای خون آشام
فنای آتش از او خیزد و ز بیم فناسکندرش طلبید و خضر رسید به کام
اگر میانه او راه خشک یافت کلیمز بیم او پسر نوح کوه ساخت مقام
به کربلا چو دهان حسین از او نچشیدهمی دهند زبانها یزید را دشنام
اگر حیات و حمامش لقب کنم شایدکه وقت ذوق حیات است و گاه غرق حمام
شگفت نیست گر او را شگفت خواند عقلبلی شگفت بود جان فزای جان انجام
ایا بدیع صفت جوهری که نشناسدبه واجبی صفتت را خواطر و اوهام
حیات مایی از آن طعم توست طعم حیاتچه خوشتر است به نزد خرد حیات کرام
زبانت و چو در چشم عاشقان آییهمه ز راز دل عاشقان کنی اعلام
چو بنگرد ز تو بیننده در سیاهی شبگمان بری که همی بردرد سپیده بام
اگر لباس تو چون آسمان کبود آیدبدان لباس چرا مانده ای برهنه مدام
نشان دهی به بهار و خزان ز لفظ صفتگهی ز صندل سوده گهی ز نقره خام
گهی قمر ز تو تاری ز پرده های بخارگهی شمر ز تو روشن به تخته های رخام
چو آسمان همه عالم اسیر کام تواندچرا محیط زمین گشته ای چو حلقه دام
به چرخ بر شوی از خاک و مرکب تو رخامتو را که داد چنین قدرت و چنین الهام
چو کامهای صدفها شوند جای دررز قطره های لطیف تو چشمهای غمام
ز چشم ابر چو بر خاک بوستان باریکنی ز لاله و گل عیش دوستان پدرام
میان ابر چرا برق را همی نکشیاگر کشنده آتش تو بوده ای به سلام
چو باد بر رخ تو عشق باختن گیردشود چو سلسله زلف آن مه اصنام
ز صحبت تو رسد هر زمان به حد کمالجماع باغ خداوند عمده الاسلام
جلال آل نبی صدر شرق مجدالدینکه افتخار نام است و اختیار امام
قوام عدل امامت علی بن جعفرکه بی خلاف خلافت بدو گرفت نظام
گه شرف قدمش را مثابت گردونگه هنر قلمش را صرامت صمصام
فزوده حرمت او را موافقت افلاکنموده طاعت او را متابعت ایام
ز بهر نصرت عدلش همیشه حرص و ولوعبه فصل مالش ظلمش همه قعود و قیام
زلفظ او لطف فضل و اقتباس علومزدست او شرف کلک و افتخار حسام
کفش کریم و در اکرام او وفای عهوددلش طبیب و در انعام او شفای سقام
به دست چرخ کند نیکخواه را نصرتزلفظ هر که دهد بدسگال را دشنام
زهی خصال تو زیباتر از وفای امیدزهی نهاد تو نیکوتر از قضای ذمام
رفیع گشته ز رسمت رسوم را درجاتبلند گشته ز علمت علوم را اعلام
اگر وجود تو و جود تو نبودندیزمانه فرق نکردی کرام را ز لئام
بر اهل علم ز اعلام تو فریضه شده استهمیشه کردن آغاز سوره الانعام
همی چو روز رود نام تو به شرق و به غربهمی چو رزق رسد بر تو به خاص و به عام
نداد دور فلک هم رکاب چون تو کریمندید چشم جهان هم عنان چون تو همام
سپرد مر سر کلک تو را ستاره عنانچنانکه داد مراد تو را زمانه زمام
غلام آن سر کلکم که پیش او شده اندروان صاحب و صابی و ابن مقله غلام
ولوع او به سخا و نشاط او به سخنبساط او زضیا و غذای او زظلام
سوار عقل و هدایت سوار نطق و بیانسوار فضل و کفایت سوار علم و کلام
بدوست حرمت شرع و بدوست نصرت تیغدر اوست فعل سنان و در اوست سهم سهام
مسیرات؟ فلک همچو سیر مرکب توکه در مصاف تقدم همی کند اقدام
چه مرکبی که مرکب زابر و باد شده استبر ابر و باد ز رفتار او عتاب و ملام
که دید باد که او را بود عنان و رکابکه گفت ابر که بر وی نهند زین و لگام
رود چو دیو به یک تک ز کوفه تا کوفنرسد چو عقل به یک دم ز بصره تا بسطام
اگر به زیر رکاب حسین او بودیبه دست فتح گرفتی عنان لشکر شام
رسید لشکر نوروز و باغ از این لشکربه صورت دم طاوس گشت و طوق حمام
به سرخ و زرد منقش چراست هفت اقلیمگر ابرهای بهاری نداشتند اوهام
بر ابر گشت رخ گل چو عارض عفرادر ابر بود مگر چشم عروه بن حزام
کنون چو لاله به سرخی شده است چون رخ دوستلب نگار و لب جوی باید و لب جام
ز جام باده طلب کن طرب که بر دل و جانبه فر جام طرب را نکو شود فرجام
ز زحمت گل و سبزه نمی شناسد چشمکه روی سبزه کدام است و روی چرخ کدام
به تیغ باده بباید برید گردن غمکنون که بید همی تیغ برکشد ز نیام
ز دام غم که رهاند به جز مدام و سماعهمیشه باد سماع و مدام باد مدام
چو روزگار گل و مل رسید بستانیمزمل نصیب نشاط و ز گل نصیب مشام
زبان لاله اگرچه سخن نداند گفتبه لفظ حال دهد سوی باده خوار پیام
که بلبل آمد و گل را سلام گفت به باغز گل به باده رسانیده به درود و سلام
ز دست ساقی بادام چشم پسته دهانبخواه باده به وقت شکوفه بادام
ز عمر عیش طلب کن نه گردش شب و روزز گل گلاب گرامی بود نه خار و زکام
همان به است که بر روزگار چاشت خوریمز پیش آنکه خورد روزگار بر ما شام
تویی ستاره دولت بر آسمان شرفکه خاک پای تو شاید ستاره بهرام
اگر برای تو بودی خروج زید علیاسیر شام نگشتی به روزگار هشام
تفاخر نسب آن پیمبری که بدوشرف گرفت صفا و منا و رکن و مقام
به حرمت از همگان حق تری که در قرآنگوای حرمت توست آیت اولوالارحام
چه حرمت است که از پادشا نیافته ایزاختصاص خطاب و سلاح و اسب و ستام
شرف تو راست که در جاهلیت و اسلامنبود جز پدرت را صلاح و صوم و صیام
تو را سزد که کنی فخر بر دو عالم از آنکگذشتگان تو بودند خلق را حکام
صفات جد تو جبار گفت با موسینشان او به همه جاست داده در احکام
مثل زنند که در مهتری عصامی باشکه فضل داد بر اهل عصام نفس عصام
تو هم به نفس بزرگی و هم به اصل شریفهمت کمال عصام است و هم جمال عظام
نه علم بی تو عزیز و نه لفظ بی معنینه دهر بی تو تمام و نه دست بی ابهام
الف که الفت اقبال تو طلب نکندبدو دهد قلم روزگار گوژی لام
بقای تو ز برای صلاح این اقلیمبسی فریضه تر است از الف در استفهام
رصد که از خلفا و ملوک اثر ماندبه روزگار تو او را پدید شد اتمام
به روزگار تو شد کرده گرچه کرده نگشتبه روزگار امامان مظفر و خیام
وزین ربض که تو را در بنای اوست غرضصلاح مال خواص و نظام حال عوام
بدو ولایت ترمذ که هست حضرت توز بیم فتنه مسلم شود چو دار سلام
ز بهر مدح تو شاید که زنده گشتندیدر این قران و در این مدت و در این هنگام
ز مادحان عجم عنصری و فردوسیز شاعران عرب بحتری و بوتمام
من از نیابت ایشان به قدر و طاقت خویشهمی دهم به ثنا مجلس تو را ابرام
ثنا دلیل بقا گشت و از ثنا مانده ستخبر ز صاحب و حاتم اثر ز رستم و سام
نه بی بقای تو باشد فراغت دل خلقنه بی ثنای تو باشد حلاوت لب و کام
فضایل تو ثنای تو را درازی دادمکن عتاب ز نظم دراز بر نظام
همیشه تا که نبیسد دبیر حکم قضاحکایت غم و شادی و نام ناقص و تام
دبیر نامه حکم تو باد عمر ازلطراز نامه جاه تو باد نام دوام
اساس عدل تو محکم به خسرو عالمبنای قدر تو عالی ز ایزد علام
ز شاعران ثناگوی بر سر تو نثارزچاکران هوا جوی بر در تو زحام
همت کرامت عز و همت جلالت جاهزکردگار جهان ذوالجلال والاکرام