گنج

شمارهٔ ۶۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: م۶۸ بیت
رخت به باغ ارم ماند ای بدیع صنمز خط بنفشه دمیده به گرد باغ ارم
رخی که هست به گردش کمند لاله و گلبه هیچ حال ز باغ ارم نباشد کم
به باغ اگر سمن و نرگس و بنفشه بودزروی و چشم و خطت با همند هر سه به هم
رخت ز دیده من دیر دیر دور مدارکه باغ تازه نماند چو دیر یابد نم
دلم که خسته عشق است مرهمش رخ توستکه دید خسته که او را بود ز مه مرهم
ز زلف دیبه رخساره را رقم زده ایکه زد ز غالیه بر طرف آفتاب رقم
دلم شکار تو گشت ای نگار آهو چشمتو از شکار من ایمن چو آهوان حرم
به زلف روی بپوشی چو پیش من گذریمگر جمال تو را نیست چشم من محرم
ز تاب آتش اگر نرم گردد آهن سختدل تو زین نفس گرم نرم گردد هم
ز بس که زلف تو بر هم زند گره بر همچو زلف توست همه کار من خم اندر خم
اگرچه زاده حوری نه زاده حواوصال توست چو افسون زاده مریم
مرا به عشق علم کرده ای و من ماندهز بیم هجر تو لرزان چو روز باد علم
به چهره باغ خلیلی به غمزه چوب کلیمبه لب دعای مسیحی به زلف خاتم جم
از آن چهار جفاو ستم ندید کسیاز این چهار تو تا کی مرا جفا و ستم
اگر چه رنجه ام از عشق تو به تنگی دلز تنگی دهنت هم به رنجه باشد دم
فراخی از پس تنگی بود وز این معنی استکه چشم تنگ تو بر من فراخ دارد غم
اگرچه بر دل تنگم الم رسید ز عشقبه مدح سید شرقم امان رسد ز الم
امیر ساده رضی الملوک مجدالدینکه آفتاب جلال است و آسمان همم
امیر سید عالم علی بن جعفرکه مجتبای خلیفه است و مقتدای امم
ز اوج همت او طیره گنبد اعلیز نور نسبت او تیره نیر اعظم
لقای او غرض نعمت زمان و زمینبقای او سبب حرمت عبید و خدم
از اوست فایده جود و مجد مستوفابدوست قاعده علم و فضل مستحکم
رهی است خدمت او کش منافع است دلیلشهی است منت او کش مکارم است (حشم)
رسید نور جلالش به دیده اعمیهمی رسد خبر حشمتش به گوش اصم
ز بهر مجلس انسش که باده نوشیده استستاره مشعله دار است و آسمان طارم
همیشه هست به جودش تکاثر ارزاقچنانکه هست به جدش تفاخر آدم
اگرچه نسبت پاکش زخاتم الرسل استدر اوست قدر رسولی که معجزش خاتم
شکوه او که به عرق از پیامبر عربی استپیمبری است پدید آمده میان عجم
کند سیاست خشمش صحیح را معلولکند سلاست لفظش فصیح را ابکم
شود ز همت او گر شود ستاره خجلخورد به نعمت او گر خورد زمانه قسم
سلام اوست دلیل ره سلامت و امنکلام اوست کلید در علوم و حکم
زمانه ای است که فضلش تنی نماند به رنجستاره ای که ز عدلش دلی نماند دژم
ز قدر او امرای همه عجم عاجزز مدح او فصحای همه عرب مفحم
ثنا و خدمت او حاجب امید و املحدیث حرمت (او) چون ره حدوث و قدم؟
شده است نامه فضل و شرف بدو مکتوبشده است جامه علم و هنر بدو معلم
ز بهر خسرو عالم که جاودانه زیادهمی تهی کند از فتنه عرصه عالم
جماعتی که از ایشان به رنج بودی خلقز بهر قصد ستم کرده خویشتن رستم
چو گرگ و ساخته از کاروان مانده گلهچو شیر و داشته از سنگهای خاره اجم
طریقشان همه چون کیش کافران مظلمحصارشان همه چون دین مومنان محکم
نه خرقه ای ز صلاحی فرو گرفته به پشتنه لقمه ای زحلالی فرو شده به شکم
نه هیچ بوده بر الفاظشان کلام نجاتنه هیچ بوده در اسلامشان ثبات قدم
یکی مکابره گیرد به روز خانه خالیکی معاینه دزدد به شب عمامه عم
ز رنجشان برهانید خلق عالم رابه رنجهای فراوان و گنجهای خدم
زهی ز مدح تو عاجز شده بیان سخنزهی ز شکر تو قاصر شده زبان قلم
میان بخل و سخا جود کامل تو حجابمیان عیب و هنر علم شامل تو حکم
تنی نماند ز انعام تو اسیر اسفدلی نگشت در ایام تو ندیم ندم
سوال سایل علم و سوال سایل مالز فضل و بذل تو یابد همی جواب نعم
به نام تو نتوان بود و بود نتوانندنظیر تو به رسوم و عدیل تو به شیم
نه هست هیچ بنا را متانت کعبهنه هست هیچ چهی را مثابت زمزم
به مرتبت چو سر شاخ کی بود تن شاخبه منزلت چو لب یار کی بود لب یم
فضایل و کرمت نیست در جهان مشکلمناقب و هنرت نیست بر خرد مبهم
نه مشکل است سوی خلق هیبت شمشیرنه مبهم است بر خلق قوت ضیغم
تو مشکی و جگر سوخته است حاسد توبه مشک ماند لیکن در او نباشد شم
اگرچه هر دو به عالم درند ظلمت و نورنه اندکی است تفاوت میان نور و ظلم
رصد که راست نهادی میان اهل نجوموجود یافت حسابی که داشت بیم عدم
همه صواب کنی آنچه می کنی و بودخطا جراحت جان و صواب مرهم هم
صوابکار بود هر که دوست دارد مدحصوابکار همی باش و رستی از همه غم
چو عزمهای صوابت فتوح عمر تواندمنم به جمع فتوحت محمد اعشم
به نظم مدح تو مشغول گشته ام همه سالکه نظم مدح تو شغلی است پیش من معظم
چو بی مدیح تو ماند سقیم گردد مدحجلال مدح تو او را شفا دهد ز سقم
رسید عید عرب وز تو دید در یک شخصلطافت عجم و همت عرب شده ضم
فرو کشید کنون بر سرو غنم رقمیکه جرم خاک شود زان رقم به رنگ بقم
غنیمتی است غنم را که کشته تو شودبه دست خویش غنیمت رسان به جان غنم
تو کشته زنده کنی زنده را چگونه کشیکدام نوش کند در جهان صناعت سم
همیشه تا سبب خرمی بود بادهبه باده باد دل و طبع و خاطرت خرم
حریف دست کریمت همه جمال قدحندیم طبع لطیفت همه وصال صنم
مباد بزم تو خالی زناله و زارییکی ز زاری زیر و یکی ز ناله بم
روانت خرم و چشمت ز شمس دین روشنز حلق و چشم بد اندیش تو روان شده دم