شمارهٔ ۶۴
دهان خزینه گوهر شده ست و گوش صدفزنظم و نثر تو ای خواجه امام اجل
گه روایت شعر تو راویان تو راهمه دهان ز گهر باشد و زبان ز عسل
گر آسمان برین خوانمت روا باشدکه هست لفظ تو را رتبت علو زحل
جبل مکان جواهر شده ست و معدن لعلبدان سبب که تو نسبت کنی همی به جبل
درخت علم تو را از بدایع است ثمرزمین فضل تو را از نوازل است نزل
شده ست نظم تو با راحت وصول امیدشده ست نثر تو با لذت حصول امل
طراوت غزل وتری ترانه تودهد ز خاک نبات و کند ز سنگ رجل
چو خاک خوارم از این روزگار سنگین دلکه خاک وار ندارم به نزد خلق محل
اگر چه لفظ من آمد عیار زر سخناز این جهان بدل زر شدم چو سیم بدل
از آن قبل که مثل گشته ام به نظم بدیعهمی زنند مرا هر کسی به جای مثل
همیشه چشم خلل سوی حال من نگردگمان برم که بدو عاشق آمدست خلل
ز نیکویی است که دل عشق را قبول کندخلل ز عاشق حال من آمد از چه قبل
بدین جهان و چنین عاشق و چنین معشوقنگاه دار تو بادا خدای عزوجل