گنج

شمارهٔ ۶۱

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ل۵۸ بیت
ای در حسد چشم تو هاروت به بابلمن در هوس زهره و هاروت تو بیدل
با چهره تو سایه بود تابش زهرهوز غمزه تو مایه برد جادوی بابل
ماهی و منت ساخته منزل ز دل و جانمه را صنما چاره نباشد ز منازل
پیوسته دل و جان مرا سوخته داریکم سوز که نیکو نبود سوخته منزل
فریادم از آن روز که در جان و دل منافتاد زآواز رحیل تو زلازل
تو رفته و از رفتن تو مانده نشانیمن مانده و از ماندن من مانده دلایل
خون دلم آمیخته با ریگ بیابانرنگ رخت آویخته در خاک مراحل
آنجا شده از رنگ رخت خاک پر از گلواینجا شده از خون دلم ریگ پر از گل
عقلم شده بی عید زتیمار تو قربانصبرم شده بی تیغ زهجران تو بسمل
هم عیش من از مهر تو چون فرقت تو تلخهم هوش من از هجر تو چون وصل تو زایل
بی سلسله زلف تو اکنون دل و دانشبر من نتوان بست به زنجیر و سلاسل
حاضر نشود دل چو جمال تو نه حاضرحاصل نبود جان چو وصال تو نه حاصل
دارم دل و جان مایل دیدار تو لیکنهرگز نبود رای تو را میل به مایل
از جان گسلم گر دل تو بگسلد از منجانا نظر دل ز من دلشده مگسل
آسیمه شد از فرقت تو در تن من جانچون ظلم ز عدل ملک عالم عادل
اتسز شه غازی که حسام و قلم اواین رنج عدو آمد و آن راحت سایل
شاهی که قوی گشت بدو قاعده حقحقی که فرو مرد بدو قوت باطل
ای شاه تویی آنکه به توفیق و با تاییددولت ز تو عالی شد و ملت به تو مقبل
دریافت به تایید تو دولت همه مقصودحل کرد به توفیق تو ملت همه مشکل
شد رای تو پیرایه اجرام سماویشد لفظ تو سرمایه دیوان رسایل
دلهای افاضل به فواضل همه بردیدلهای افاضل که برد جز به فواضل
در عهد تو گر زنده شود حاتم و صاحباین پیش تو جاهل بود آن نزد تو مدخل
قاضی است سر تیغ تو در حکم ممالکمفتی است سر کلک تو در کشف مسایل
وقتی که کند همت تو قصد به بالاروزی که کند هیبت تو تیغ حمایل
از دست درافتند مقیمان سماویوز پای درآیند سواران مقاتل
آن را سزی ای شاه که بینند بزرگاناطراف جهان را به جمالت متجمل
در دولت سلطان سلاطین شده عالماز عاطفت عدل تو پر شحنه و عامل
آسوده نشسته به جلال تو اجلاو آرام گرفته به منال تو اماثل
از چین طرف آورده به دیوان تو فغفوروز روم کمر بسته به فرمان تو هرقل
آمیخته صحبت تو صاحب بغدادآموخته خطبه تو خاطب موصل
دیوار سراپرده و ماه علم توبا ماه برابر شده با چرخ مقابل
بر چرخ تو را منزل و می گویدت اقبالبیرون مشو از منزل یک ساعتک انزل
گر زنده شوند از روش و رسم تو گیرندگردان جهان دیده و شاهان اوایل
در عدل طریق و عمل و عادل و سیرتدر ملک رسوم و ره و آیین و شمایل
از عفو تو آید لطف و رافت و رحمتوز عدل تو خیزد شرف عاجل و آجل
آن باره که بادی است زسندانش قوایمو آن اسب که ابری است ز خاراش مفاصل
بینند چو از هر دو ز من سایه پذیرند؟پرویز در این سایه و شبدیز در آن ظل
نه صف هنر دید و نه میدان ملاقاتچون کلک تو و تیغ تو یک قایل و فاعل
آن را کشد آن تیغ که فتوی دهدش عقلجز تیغ تو نشنید کسی آهن عاقل
آباد بر آن تیغ که بی دیده و دانشمی بیند و بی راه محق داند و باطل
گر نصرت از او خواسته بودی به همه حالاز منتصر آن فتنه ندیدی متوکل
چون رای تو تابنده و چون لفظ تو پر درچون سهم تو گیرنده و چون خشم تو قاتل
چون کلک تو دین پرور و یک لحظه نباشداز مصلحت ملک تو چون کلک تو غافل
کلکی که بداند همه راز دل بدخواهچون تیغ تو نابوده در او خارج و داخل
از خاصیت دست تو چون دست تو معطیوز فایده لفظ تو چون لفظ تو مفضل
در شرع چون رسم تو نهد قاعده خوبدر ملک چو تیغ تو نهد نصرت کامل
گر علم تو او را حکم عدل نسازدپیدا نشود مرتبت عالم و جاهل
شاها به وصول همه اغراض و مقاصدجز خدمت و جز مدحت تو نیست وسایل
موجود شوند ار دل و رای تو بخواهندمعدوم شده دولت و اقبال افاضل
پیداست مقامات تو در ملت و در ملکپنهان نبود در شب تاریک مشاعل
خوکرد طمع بر نظر عاطفت توخو کرده بود باز به آواز جلاجل
شاها به فتوح تو جهان حامله گشته استجز بار نهادن نبود حاصل حامل
زان داد مرا عمر جهان خلعت پیریزیرا به ثناهای تو بودم متوسل
هر چند که هستم به سخن طوطی و بلبلسنجاب جوانیم بدل شد به حواصل
با این همه آن صاحب نظمم که نیابنددریای مرا اهل سخن معبر و ساحل
گر مدح تو را بر عرب عاربه خوانمالفاظ مرا قبله کنند اهل قبایل
تا شعر بود در دو زبان اصل بلاغتتا فضل بود در دو جهان اصل فضایل
بادا ز زبان بهره تو مدحت عالیبادا ز جهان حصه تو نعمت شامل