شمارهٔ ۵۹
گر نبودی ماه را بر آسمان هر مه محاقماه خواندندی تو را خلق زمین بر اتفاق
آسمان از دیده من در حسد باشد که هستاز جمال تو مراد در دیده ماه بی محاق
ماه اگر بر آسمان باشد من اینک بر زمیناز مه رخشان تو چون آسمان کردم وثاق
زین سپس چون آمسان بی مه نباشم تا مراهست با وصل تو وصل و از فراق تو فراق
وقت دیدار تو جانا گر مرا چون آسمانتن سراسر دیده گردد کم نگردد اشتیاق
در جفا چون آسمانی ارچه داری حسن ماهننگری سوی وفا و نسپری راه وفاق
آسمان و ماه روی و رای مجدالدین بس استگر حدیث بی ریا خواهی و لفظ بی نفاق
عمده اسلام ابوالقاسم علی کز نام اوستهم معالی را اساس و هم علو را انتساق
ای خداوندی که ذات توست با فضل تو جفتجفت هر فضلی ولیکن هم تویی در فضل طاق
تیغ انصاف تو را عالم نه بس باشد نیاماسب اقبال تو را عالم نه بس باشد سباق
آفتاب اهل بیتی چون عطارد ز آفتابمانده ام من ز اشتیاق صدر تو در احتراق
در فراق خدمت تو کرده ایم و داده ایمرنج و وحشت را نکاح و انس و راحت را طلاق
خدمت تو در جهان چون جان شیرین شد که هستقرب او حلو المزاج و بعد او مر المذاق
خرم آن مرکب که در وی چشم ما بیند تو راچون علی بر پشت دلدل چون پیمبر بر براق
تا جهان خالی نگردد در جهان خالی مباداز تو صدر و قدر و باغ و کاخ و ایوان و رواق