گنج

شمارهٔ ۴۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یر۲۸ بیت
چو کهربا شد برگ و چو لعل گشت عصیرگره گره چو زره شد ز باد روی غدیر
مشعبدی کند اکنون خزان همی به درستکه وصف حال جهان را همی کند تغییر
ز مرغزار برون کرد حله کمسانز جویبار برآهیخت جامه تعبیر
خلنده گشت از او باد خاصه در صحراگزنده گشت از او آب خاصه در شبگیر
بخفت قمری و ناله نمی کند به سحربرفت بلبل و دستان نمی زند به صفیر
همان درخت که بودی چو قبه میناهمان زمین که نمودی چو سبز رنگ حریر
نماند هیچ از آن وصفها نه بیش و نه کمنماند هیچ از آن حله ها قلیل و کثیر
کنون که عشرت جویی به خانه ساز قرارکنون که لذت جویی می مروق گیر
میی که قوت جان دارد و طراوت دلمیی که گونه گل دارد و نسیم عبیر
ز دست آنکه چنو سرو نیست در بستانبه رنگ آن که چنو نقش نیست در کشمیر
قدش چو سرو ولیکن زمشک و گل خرمنرخش چو ماه و به گردش دو زلف چون زنجیر
به جای سبزه و صحرا نگارخانه خوشبه جای لاله خود روی لاله رنگ عصیر
به جای قمری خوش ناله نغمه دف ونیبه جای بلبل دستان زننده نغمه زیر
اگرچه زین همه خالی است جای من شایدکه از مدایح مخدوم من پر است ضمیر
اجل عالم عادل جلال دین هدیجمال اسلام، اسلام را از او تقریر
جمال دولت و ملت محمد مسعودپناه حق و معین ضعیف و پشت فقیر
کریم طبعی کز اصل اوست اصل کرمگشاده کفی کز کف اوست ابر مطیر
به ورج او دهد انجم اگر دهد اقبالبه جاه او خورد افلاک اگر خورد تشویر
کف سخاوت او هست علت ایجابتف سعادت او هست علت تحریر
هنر سپاه و دل او بران سپاه ملکسخا رعیت و طبعش بران رعیت میر
ایا به فرخ سعی تو کار دین به نظامو یا به روشن رای تو ملک جاه منیر
تویی به سیرت مرضی ز اهل دهر علمتویی به نام پیمبر ز جمله خلق جدیر
تویی به جود و به اقبال بی عدیل و همالتویی به رای و به تدبیر بی شبیه و نظیر
دو فعل دارد دو شاخ کلک تو متضادیکی به مهر بشیر یکی به قهر نذیر
ولیک باشد اعدات را نذیر به قهرچنانکه باشد احباب را به مهر بشیر
همیشه تا بود افروخته ز چرخ نجومهمیشه تا بود افراخته سپهر اثیر
کمال و گاه تو را بر ستاره باد مکانجمال و جاه تو را بر سپهر باد مسیر
زمانه بنده و گیتی به کام و عیش هنیخدای حافظ و گردون غلام و بخت نصیر