گنج

شمارهٔ ۴۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ار۶۴ بیت
خمار داد سرم را به چشم نیم خمارز من ببرد به زلفین بی قرار قرار
اگر به می لب و رخسار او نسب داردچرا که در دل من جای ساخته است خمار
وگر قرار دل من دو زلف او بردندچرا شدند زمن بی قرارتر صد بار
وگر به تیر همی قد او نکو ماندچرا شده ست دل من دو نیمه چون سوفار
کمان نکرد کس از تیر و کرد دلبر منبه تیر هجران قد مرا کمان کردار
مرا به ناله کشد خویشتن کشیدن اوبلی به قوت کشیدن کمان بنالد زار
ز نور عارض او گرچه نار دارم بهرمرا خوش است که باری به نور ماند نار
به نار اگر دو رخ آبدار او ماندچرا سرشک من آمد به رنگ دانه نار
ز سیم زر نتوان کرد و این بدیع تر استکه کرد سیم عذارش چو زر مرا رخسار
به نزد خلق گرامی تر است زر از سیمچراکه زر مرا رد کند به سیم عذار
زکار او به تحیر درند جان و خردچو از عطای اجل مجددین سحاب و بحار
شب است زلفش و روزم به زلف او ماندشبم ز حسرت آن شب شریک روز شمار
اگر ندید کسی آفتاب را درشبشبش چگونه گرفت آفتاب را به کنار
چو شب بود سبب خواب و راحت همه خلقچرایم از شب زلفینش رنجه و بیدار
وگر ستاره گردون به شب نماید رخشب است زلفش و اشکم ستاره سیار
قرار و صبر دلم زلف او شکار گرفتکدام شب کند از دل قرار و صبر شکار
که دید شب که بدو پست گشت قیمت عطرکه دید شب که از او رنجه شد دل عطار
به شب کنند همه جادویی و طرفه تر آنکشب است زلفش و خود جادویی کند هموار
گهی ز غالیه بر ارغوان زند نقطهگهی ز عنبر بر یاسمین کشد پرگار
به زلف رونق حسنش همی بیفزایدچو مدح عمده اسلام رونق اشعار
چو نیست بهره مرا از بهار چهره اوبه چهره برگ خزانم به دیده ابر بهار
اگر نزاری و زردی مرا ز عشق رسیدنه عاشق است درخت از چه گشت زرد و نزار
زمانه گویی مهمان مهرگان ماندکه شاخه ها همه زرش همی کنند نثار
مگر رسید عروسان باغ را ماتمکه زاغ جامه سیاه است و زرد رو اشجار
اگر چنار نبوده است باغ را دشمنچرا به ماتم او دست خویش کرد نگار
مگر ز کرده پشیمان شدش که لرزانندچو دشمن شرف ساده پنجه های چنار
میان باغ و خزان گر نرفت پیکاریچرا که نار چنان خسته گشت بی پیکار
چو قطره قطره خون فسرده دانه اوهمی درفشد و برجسته خون بود ناچار
اگر درخت بهی جز بهی ندید از باغچراست تنش به تیمار و چهره چون بیمار
ز روی آب هزاران زره پدید آردخلنده باد چو بر وی گذشت پیکان وار
زره به پیکان درند و باد چون پیکانهمی ز آب سپر سازد اینت نادره کار
کنون که آب زره گشت و باد پیکان شدسزد کز آتش باده همی کنیم حصار
بیار آنکه خبر گوید از دل عاشقز رنگ عارض معشوق اندر او آثار
عدوی عنبر و صراف مشک و ناقد عودوعید ظالم و زندان ایزد دادار
کجاست آنکه حاکیت کند به گونه و طبعاز این گران سبک وزن و زان گرامی خوار
نشاط پیشه یکی گوهری که گوهر مردعیار گیرد و حاجت نباشدش به عیار
چو جان صافی و جام زدوده او را تنهمیشه جان و تن او را به طبع خدمتکار
به تن چو خدمت فخر الشرف دهد قوتز جان چو مدحت فخر الشرف برد زنهار
چو عارض و رخ معشوقه از نقاب تنکزآبگینه به بینندگان دهد دیدار
یکی حریف نوآیین خوش نوا داردنشاط پرور و انده زدا و معنی دار
ز عشق بی خبر و گوژ پشت چون عاشقز حال عشق روایت همی کند اخبار
فزون ز بیست زبان پیش تو سخن گویدچنانکه عشق کهن بر تو نو کند بازار
به یک زبان ز تو معشوق دل همی ببردگراو به بیست زبان دل برد عجب مشمار
به بزمگاه خداوند چون فراز رسیدبر اهل عشق بدرید پرده اسرار
امیر سید عالم علی که حضرت اوبلند کرد معالی و علم را مقدار
سپهر همت خورشید رای کیوان قدرزمانه بسطت دریا نوال کوه وقار
بر درخت نبوت نهال باغ شرفجمال عترت جد آفتاب هفت و چهار
عنایتش همه قادر کننده عاجزکفایتش همه آسان کننده دشوار
سخا چو بحر و در او سیرتش بجای گهرسخن چو زر و در او مدحتش به جای عیار
زمین به جای سپهرست و طلعتش خورشیدزمان به جای زبان است و مدحتش گفتار
زمین حضرت او عز و نعمت آرد بردرخت خدمت او جاه و دولت آرد بار
جهانیان را گفتار نیست صد یک از آنکز او به شاعر و زایر همی رسد کردار
اگر بزرگی جویی بدو ستایش بروگر سعادت خواهی بدو نگر گه بار
ایا بزرگی کز غایت بزرگی هستزمانه را به تو فخر و تو را ز گردون عار
در آن مکان که بزرگی و جود و جاه برندپیاده اند بزرگان و همت تو سوار
دو چیز را به بزرگی دوم نداند کسیکی تو را و دوم هم به نزد تو زوار
یکی تویی که به فضل از هزار بگذشتییکی بود که رساند حساب را به هزار
اگر نه زر و درم در کف تو اضدادندچرا ز صحبت او نیستند برخوردار
اگر ز سیرت خوب تو نیست آزردنچرا رسید ز جودت به زر و سیم آزار
زمانه ای که در او چون تو مکرمی باشدچگونه یارم گفت آن زمانه را غدار
زبان اهل شکایت طریق شکر گرفتبه روزگار تو از روزگار ناهموار
سخاوت تو عداوت ببرد و کین بستردز روزگار حرون و سپهر کینه گزار
همیشه تا رخ خوبان ز باده باشد لعلبه روی لاله رخان باده های لعل گسار
چنانکه وارث جد و پدر به علم توییهمیشه بادی در عمر وارث الاعمار