شمارهٔ ۴۰
بت سرو قدی و سرو سمن برنگار سخن گوی و ماه سخن ور
قد و عارض توست شمشاد و لالهلب و بوسه توست یاقوت و شکر
سرین تو و عشق من هست فربهمیان تو و صبر من هر دو لاغر
من از پای تا سر ز عشقم مرکبتو از پای تا سر ز خسنی مصور
هوا گردد از عکس رویت منقشصبا گردد از بوی زلفت معطر
بگریم ز زلفت بنالم ز چشمتکه نالد ز نرگس که گرید ز عنبر
ز شیرین لب تو مرا نیست سیریکرا سیری آید ز یاقوت احمر
به طوبی و کوثر رسیدم ز وصلتکه زلف و لب توست طوبی و کوثر
به دفتر همی وصف زلفت نوشتمپر از نامه مشک شد روی دفتر
به عبهر دو چشم تو را باز بستمهمه جادویی اندر آمد ز عبهر
مکن عزم لشکر بمان رای رفتنبنه خود و جوشن بده جام و ساغر
بر آن تن چه درخورد بود یاد جوشنبر آن لب چه لایق بود ذکر لشکر
مرا تا تو را دیدم اندر دو دیدهتو گفتی برسته است کشمیر و کشمر
ستاره است رخشنده رویت هماناکه ماهت پدر بود و خورشید مادر
ز جان شاکرم تا تو را خواند جانانبه دل خرمم تا تو را ساخت دلبر
بنازد ز تو جان چو علم و معالیبه تاج معالی علی بن جعفر
اجل مجد دین عمده شرع و ایمانجمال شرف فخر آل پیمبر
ستوده به سیرت ستوده به خصلتستوده به منظر ستوده به مخبر
همه نیک بی بد همه عز بی ذلهمه نفع بی ضر همه خیر بی شر
نه جز حکم او را زمانه متابعنه جز امر او را ستاره مسخر
نه بی شعر او هیچ شاعر مکرمنه بی جود او هیچ زایر توانگر
سخن را ز گفتار او فر و زینتسخا را ز کردار او زیب و زیور
کم از قدر او رفعت هفت گردونکم از جاه او بسطت هفت کشور
هم از قدر عالیش پست است گردونهم از رای روشنش تیره است اختر
چگونه بود پیش رایش ستارهچگونه بود پیش معروف منکر
چه ارزد به نزد کفش ابر و دریاچه ارزد به نزدیک شاهین کبوتر
نباشد جدا ز کف او سخاوتعرض را جدایی نباشد ز جوهر
زمانه بزرگی از او یافت آریصدف را بزرگی فزاید زگوهر
چه باقی بود در بزرگی کسی راکه جد و پدر مصطفی بود و حیدر
همی تا جهان را زخورشید و گردونگهی نفع باشد به تاثیر و گه ضر
تو اندر جهان شاد و خرم همی زیچو خورشید عالی چو گردون معمر