گنج

شمارهٔ ۱۰۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایی۳۶ بیت
ربوده ای زمن ای گل لباس برناییتویی که جز دل و جان عزیز نربایی
زمن جز آنکه هوای من است نستانیبه من جز آنکه بلای من است ننمایی
سودا موی مرا تا بدل زدی به بیاضبیاض رست مرا در سواد بینایی
رخم زآمدن آن بیاض صفراوی استدلم زگم شدن ان سودا سودایی
روان بپژمرد چون در رسید موی سپیدوداع کرد مرا در وداع برنایی
سیاهیی که وطن داشت در محاسن منبه نامه گنهم رفت اینت رسوایی
سپیدی آمد و آورد ناتوانی و رنجبرفت با سیهی راحت و توانایی
زمن گسست جوانی چو یوسف از یعقوبمرا سزد دل ایوب و آن شکیبایی
موکلان فلک روز و شب سیاه و سپیدزمن به جهد ستردند فر و زیبایی
تو ای فلک چو شب آمد ز روز نندیشیمشاطه وار سر زلف شب بپیرایی
زمان زمانش به دیگر ستاره روشنمدد فرستی و آرایشی در افزایی
شب جوانی من بی ستاره خوب تر استشب مرا به ستاره همی چه آرایی
ز من به خشم چرایی چو موسی از قارونمگر هلاک شوم تا مزن بیاسایی
از این سپس به گه ذکر شکر شمس الدینشکایت تو نگویم دگر چه فرمایی
سر سعادت مسعود بوعلی یحییکه هست در سخن او حیات دانایی
بزرگ بار خدایی که جود و مکرمتشبه خاصیت همه ابری کنند و دریایی
سپهر با همه اختر زمانه با همه خلقکمند در هنر از کلک او به تنهایی
همی کند به کفایت زبهر دشمن و دوستگهی به سیر کلیمی و گه مسیحایی
ز بهر فایده زایران به بذل و عطاچو معن زایده آمد چو حاتم طایی
زه ای زمانه مهیا به نور طلعت توکه در لباس ثنا سال و مه مهیایی
چو تیغ روز مصاف و چو میغ وقت بهارز بهر مصلحت دین و ملک دربایی
ار آفتاب درفشان زآسمان تابدتو آفتاب عطایی و آسمان رایی
ور آفتاب فلک را نظیر و همتا نیستچو آفتاب فلک بی نظیر و همتایی
چون وقت جود بود بحر بی مضایقه ایچو گاه بذل بود ابر بی محابایی
مگر مساحت گردون به قدر همت توستکه هر زمانش به همت همی بپیمایی
لب امید بخندد چو کلک برداریدر نیاز ببندی چو دست بگشایی
گرت زمانه نخوانم سبب در آن باشدکه هست در سر و طبع زمانه رعنایی
زمانه جز به بد اهل فضل نگرایدتو جز به تربیت اهل فضل نگرایی
عجب کنی که زمانه مرا نبخشایدتو از زمانه بهی چون مرا نبخشایی
منم که مدح و ثنا جز بدیع نارایمتویی که مدح و ثنای بدیع را شایی
مدیح من که رود جز به جایگه نرودکه هیچ قدر ندارد مدیح هر جایی
مرا همی غم و رنج نیاز بگزایدغم نیاز مرا چون به جود نگزایی
اگر عطای به موقع یکی هزار بودعطای من نرسانی کرا همی بایی
سرم ز فخر به جوزا رسد چو این خدمتبه مجلس تو بخواند عزیز جوزایی
همیشه تا تن و جان از زمانه آسایدبه کام خویش بزی تا زمانه فرسایی
بقای عمر به ذکر است و من به شعر بدیعچنان کنم که به عمر از زمانه بیش آیی