گنج

شمارهٔ ۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ا۵۲ بیت
نوبهار بدیع بی همتاهمتی بذل کرد بر صحرا
تا به تاثیر بذل و همت اوگشت صحرا بدیع و بی همتا
هر کجا گشت همتی مبذولبی گمان نعمتی شود پیدا
باد چون زایران به بستان تاختآنگه از بوی خوش گرفت نوا
هرکه حاجت به اهل برداردزود بیند مراد خویش روا
نعمت عشق عاشقان بفزودنغمه بلبل بدیع نوا
ابر بر باغ عاشق است ولیکهست معشوق او قرین جفا
کاین بگرید چو دیده وامقوان بخندد چو چهره عذرا
گر وفا داشتی نخندیدیهیچ معشوق را نماند وفا
دهن لاله را سرشک سحرکرد پر تازه لولو لالا
گر نوا بلبل نوآیین یافتلولو اندر دهان لاله چرا
راست گویی که از کمان نرودتیر حکم زمانه جز به خطا
کارها گر به راستی بودیراست بودی بنفشه را بالا
قامت پیر اگر دو تا باشدراست بر رفته قامت برنا
عمر سو از بنفشه بیشتر استاز چه شد قامت بنفشه دو تا
نرگس آن حال کی پسندیدیگر نبودیش دیده نابینا
آن گل سرخ بر کران چمنزرد گل را همی کند رسوا
که من ار لعل گشته ام بی میزرد چون مانده ای تو بی صفرا
یا بداندیش خواجه ای که همیزرد رویی نگردد از تو جدا
من چو رخسار نیکخواهانشهر زمان لعل تر کنم سیما
جایگاه امان امین الملکوالی رای و همت والا
شرف الحضره آنکه حضرت اوستکعبه حاجت همه فضلا
سبب عمر عدل و فضل عمرچون عمر عامل خلا به ملا
آسمانی که آسمان برینجوید از قدر او همیشه علا
آفتابی که آفتاب فلکخواهد از رای او همیشه ضیا
آن بود با علو این چو زمینوین بود با ضیای آن چو سها
رادی از طبع او قوی گرددهمچو دعوی مدعی به گوا
زفتی از دست او ضعیف شودهمچو طاعات بندگان ز ریا
از حساب عطاش درماندآنکه احصا کند حساب حصا
گرچه سصید چو میرک سیناستاوست مقلوب میرک سینا
جود عفرا و طبع او عروه استبس به غایت رسید عشق و هوا
گر به جانش طمع کنی گویدهان هلا باژگونه کن عفرا
لیکن ایزد نیافرید دلیکاین طمع دارد اندر او ماوا
آسمان وسعود وی شده استفتنه بر وی چو سعد بر اسما
تا چو باران براو همی باردهر زمان نو سعادتی ز سما
برج جوزا جواز او دارداوج خورشید از آن بود جوزا
فضل او بی کرانه چون دریاستلفظ او گوهر بلند بها
سایل از لفظ او گهر یابدنه بدیع است گوهر از دریا
هر کجا رفق او پدید آیدبدماند ز سنگ خاره گیا
هر کجا باس او نماید رویموم گردد ز بیم او خارا
خلق او را صفت همی گفتمخاک بوسید عنبر سارا
همتش را ثنا همی گفتمسر فروبرد گنبد خضرا
خدمت بزم او کند شب و روزطرب انگیز از آن بود صهبا
عنبر خلق او برد به دماغزان سبب خوش بود نسیم صبا
از جهان حصه مخالف اوسترنج بی ناز و خار بی خرما
تا بود بهره موافق اوشب بی روز و صبح بی فردا
ای به هر خوبی از فلک در خورای به هر نیکی از زمانه سزا
که تواند سزا و در خور توگفتن از بندگان دعا و ثنا
تا بقا و فناست در گیتیاز بقای تو دور باد فنا
کمترین نعمت ولیت نشاطبهترین راحت عدوت بلا
دیده دولت تو نادیدههیچ روی شماتت اعدا
بر سر نامه سعادت توزده توقیع جاودانه بقا