شمارهٔ ۷۱
چه زنم با تو من ای ترک دم از صلح و ستیزنه مرا طاقت میدان تو نه پای گریز
به رخت طره مشکین بود آن غالیهساییا مگر نافه چین است به گل عنبربیز
فتنه گردش گردون شد اگر شهرآشوببر من از روز ازل عشق تو شد شورانگیز
ساربان چون نبرد راه به سر منزل عشقگاه بر ملک عراقم کشد و گه به حجیز
قصه زلف دراز تو نگفتیم شبیهمه بیهوده نمودیم تلف عمر عزیز
من و بیرنگ ریا دامن آلوده دلقزاهد و خرقه سالوس و لباس پرهیز
میندانم به چه روی به رویت آیمکه ندارم به کف از هیچ رهی دستآویز
برو ای شیخ که ما را به تولای علینیست هرگز به دل اندیشهای از رستاخیز
نکند دل طمع شربت شیرین ساغرتا مرا باده تلخ است به جان شهدآمیز