شمارهٔ ۶۹
دلم گرفته شد از صحبت صغیر و کبیربر آن سرم که چو دیوانه بگسلم زنجیر
ز قیل و قال ملولم خوشم به ناله چنگکه قول حق شنوم از ترانه بم و زیر
چه نقشها که ز یک موج زد به پرده آبفدای جنبش دریای عشق عالمگیر
مبین به طاعت زاهد که شب نهان داردبه زیر جامه سالوس خرقه تزویر
به کار خود ز فروماندگان حیرانمبه کوی یار غریبم به دست عشق اسیر
علاج عشق به تدبیر عقل ممکن نیستکسی نکرده به تدبیر پاره تقدیر
بنال شام و سحر زآن که کار کس نگشودمگر ز آه سحرگاه و ناله شبگیر
طمع ز خلق ببر حاجت از خدا بطلبکه قادر است و سمیع است و عالم است و نصیر
اگر ز عمر جوانی تمتعی خواهیبه جان و دل بشنو جان من نصیحت پیر
کسی ز منزل جانان به حیله جان نبردکه خاک کوی وفا منزلیست دامنگیر
ز خاک کوی تو حاشا که روی برتابماگر کشند به تیغم و گر زنند به تیر
برو ادیب به اهل صلاح قصه بخوانکه نیست ساغر از این مهملات پندپذیر