شمارهٔ ۶۱
چه خوش آنگه که تو را بر من مسکین نظری بودوز خال دل سوختهجانت خبری بود
با زلف و رخت شام و سحر میگذراندیمدردا و دریغا که چه شام و سحری بود
نگذاشت به خاک من مسکین قدم از نازتا بر سر کویش ز غبارم اثری بود
سوی چمنم قوت پرواز دگر نیستبشکست به دامت اگرم بال و پری بود
آن شعله که از آه دل سوخته سر زدپرداخت به عالم همه گر خشک و تری بود
یا رب که دگر کام دل خویش گرفته استکآلوده به خون پنجه بیدادگری بود
نشنیده دل آشوبی لیلی و به مجنونگویند که دیوانه بی پا و سری بود
آن کاو خبری داد ز اسرار نهانمافتاده به میخانه ز خود بیخبری بود
آن باده گلرنگ که دور از تو به ساغرکردیم مگو باده که خونه جگری بود